دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 1196
تاریخ انتشار : 1393/03/14

زندگی‌نامه سید محمد جواد غروی

اين مطلب حسب حالی است به قلم آیت الله سید محمد جواد غروی. وی از خانواده، تحصیلات، اساتید، روش تحقیق و کوشش‌ها و مجاهدت‌های خود می‌گوید.
نسب و خانواده
مرحوم والد، سید محمود، که از وعاظ متقی بود در تاریخ پنجم آبان ماه 1355 هجری شمسی در سن 96 سالگی در اصفهان دار فانی را وداع کرد و در قسمت شمالی تکیه گلزار تخت پولاد به خاک سپرده شد. مرحومه والده، آمنه بیگم، صبیه مرحوم آقا سید محمود که در بهمن ماه 1344 شمسی بدرود حیات گفت در تکیه گلزار جدید به خاک سپرده شد. از ایشان دو پسر و یک دختر به جا ماند. اینجانب و (مرحوم) سید حسین احمدی که از اهل علم و ساکن اصفهان بودند و رقیه بیگم که در جوانی از دنیا رفت. جد امی نیز از علماء مبرز و از سادات مورد احترام اهالی بلوک کوهپایه و برزاوند اردستان بود و مدفن او در قریه تودشک (در 95 کیلومتری جاده اصفهان ـ نایین) قرار دارد. جد پدری مرحوم آقا حاج میرمحمد علی که در سال 1350 قمری در سن 94 سالگی به رحمت ایزدی پیوست و در کربلاء مدفون گشت. جد ابی و امی از اهل علم بودند و ضمناً به کار تجارت اشتغال داشتند، و محل سکونت آنها در یکی از قرای بلوک کوهپایه اصفهان، به نام «الون آباد» بود[1]. نسب ما با سی و چهار پشت به امام موسی بن جعفر (ع) می رسد.
از سال 1333 قمری اکثر روستاهای منطقه اردستان و نایین و کوهپایه دست خوش تاخت و تاز و قتل و غارت دزدان و راهزنان فراوان گردید. در آن سالها حسین کاشانی و پسرش، یاغی بودند. پس از آنها نوبت رسید به رضا جوزدانی و جعفرقلی چرمهینی که به ترتیب به چپاول روستاهای منطقه پرداختند که شرح آن را باید در تاریخ صد سال اخیر ایران مطالعه کرد. اموال جد ما نیز از این غارت ها در امان نماند. گروهی از ایل بختیاری گوسفندان بسیاری از پدر و عمو و جد ابی و جد امی بردند. از منطقه کوهپایه بیش از بیست هزار راس گوسفند به غارت رفت و وضع به گونه یی شد که دیگر دامی در منطقه باقی نماند.
در تابستان همان سال، مصیبت دیگری نیز ناحیه کوهپایه را فرا گرفت و آن بیماری وبا بود. شیوع وبا موجب شد خانواده ما از قریه الون آباد به قریه نیسیان که از توابع برزاوند اردستان است، کوچ نمایند. این روستا در سه فرسخی شمال غرب الون آباد واقع است. هنوز دو سال از سکونت ما در نیسیان نگذشته بود که جعفر قلی با هزار و پانصد سوار مسلح به آنجا آمد و در ظرف سه روز اکثر دام‌ها را در خانه‌ها ذبح کردند، درِ خانه‌ها و اتاق‌ها را کندند و آتش زدند و گوشت‌ها را کباب کردند و خوردند، زنان را مجبور ساختند هرچه آرد در خانه‌ها بود تبدیل به نان کردند یا خوردند یا با خود بردند.
در پس این حوادث، قحطی، فقر، گرسنگی و بیماری همه آن بلوک را فرا گرفت. در این احوال جد ابی اقدام به فروش مستغلات خود در قریه الون آباد و دهکده بلان (از توابع نایین) و سهم برخی از مزارع نیسیان نمود و در قبال آن غلات می‌گرفت و شبانه برای فقراء و اهل علم قرای آن حوالی می‌فرستاد. کم کم طوری شد که برای املاک او هم دیگر خریداری نبود، و اگر به ندرت کسی پیدا می‌شد، به هر قیمتی که می‌خواست می‌خرید، و شرط همان بود که بهای ملک را به صورت غله بپردازد تا ایشان بتواند مردم بیشتری را از گرسنگی و مرگ نجات دهد. به تدریج خود ما هم دچار قحطی شدیم. ابتداء تا انتهاء این شدائد هفت سال به طول انجامید. در همین ایام بود که برای فراگیری علوم به اصفهان آمدم و در نهایت سختی آن دوران را پشت سر گذاشتم.
تحصیلات
مرحوم والد، رحمت الله علیه، مرا از چهار سالگی به مکتب برد. در سن پنج سالگی، در منزلی که در الون آباد داشتیم، اتاقی را برای درس و مشق حقیر اختصاص داد. خواندن و نوشتن و خط نسخ و مقدمات زبان فارسی و عربی، از صرف میر و تصریف و شرح آن را نزد مرحوم ملا علی یزدی فرا گرفتم. معلومات او تا حدود سیوطی بیشتر نبود. خط نسخ تعلیق و شکسته و کتاب نصاب را نزد مرحوم آخوند ملا رضا تعلیم دیدم. او هم ساکن همان روستا بود. دو سال بدین منوال در آنجا گذشت و بعد از آن به سبب حوادثی که ذکرش رفت به نیسیان رفتیم. ولی چون جد ابی و امی هر دو در الون آباد بودند، هر سه چهار ماه یک بار به آنجا مراجعت کرده، چندی توقف می‌نمودم و نزد همان اساتید به تعلم می‌پرداختم.
در نیسیان سه مدرس مشهور بودند. یکی حاج ملا قاسم علی اثیمی بود که معلوماتی داشت تا حدود شرائع و مغنی و نجات العباد و حاشیه ملا عبد الله و مقداری از شرح لمعه و مطول و معالم. وی شخصی بود آزاد و متقی. دیگری مرحوم حاج ملا حسین فائق بود که او هم معلوماتی داشت نزدیک به دانش حاج ملا قاسم علی. وی نسخ و نستعلیق و شکسته را خوب می‌نوشت. طبع شعر نیز داشت و هر سال بهاریه‌یی می‌ساخت. نفر سوم مرحوم حاج سید محمود روحانی بود که برای وعظ و خطابه بین نیسیان و زواره آمد و شد می‌کرد. خصوصاً در ماه محرم و صفر مرحوم حاج سید علیرضا زواره‌یی که به او ارادتی تام داشت، وی را به زواره دعوت می‌نمود. عربیت او کمی ضعیف‌تر از آن دو نفر بود، ولی اطلاعات تاریخی و احادیث و اخبار و جامعه شناسی او، به سبب همان مسافرت‌ها، بیش از آن دو بود.
تا سن یازده سالگی هرچه می‌توانستم از این سه استاد استفاده کردم، تا اینکه هر سه نفر به طور جداگانه به مرحوم والد تأکید کردند مرا برای ادامه تحصیل به اصفهان بفرستند. در آن هنگام هفت سال از خشکسالی در منطقه اصفهان و نایین و یزد و کرمان می‌گذشت.
نزدیک به دوازده سال داشتم که به اتفاق مرحوم والد به اصفهان آمدیم، و در مدرسه ملا عبدالله حجره گرفتیم، و به درس مرحوم شیخ علی یزدی حاضر شدم. آن مرحوم سه کتاب مغنی، شرح لمعه و مطول را تدریس می‌کرد من هم هر سه درس را می‌خواندم. حاشیه ملا عبد الله و شرح شمسیه در منطق را نزد سید محمد کاظم کرونی شروع نموده همه را باتمام رساندم. سپس معالم و قوانین را نزد مرحوم شیخ محمود مفید و مرحوم میرزا احمد فراگرفتم. آنگام مکاسب شیخ انصاری و کفایه خراسانی را نزد مرحوم سید محمد نجف آبادی تا آخر خواندم و نزد مرحوم حاج میرمحمد صادق صادقی به تعلم فرائد شیخ انصاری پرداختم. در عرض این دروس، منظومه منطق و حکمت حاج ملا هادی سبزواری و بعد از آن شرح فصوص ابن عربی و اسفار ملاصدرا را نزد مرحوم شیخ محمد خراسانی فرا گرفتم و بیش از ده سال به درس ایشان رفتم. آن مرحوم حقاً استاد معقول بود و در اصول فقه و ادبیات هم ید طولی داشت.
آنگاه به درس خارج مرحوم حاج میرمحمد صادق رفتم که خارج فقه و اصول بود و شش سال به طول انجامید. او هم شخص زاهد و عابد و متقی بود. اواخر عمر که چشم آن مرحوم کم سو شده بود، صبح‌ها به مسجد ایشان می‌رفتم و بعد از نماز به اتفاق به منزلشان می‌رفتیم و در آنجا بعضی از عبارات کتاب‌ها را که در درس مورد استناد بود، برایشان قرائت می‌نمودم. بعد از آن برای درس، به مدرس آن مرحوم که مدرسه جده بزرگ بود، می‌رفتیم. در اواخر، سطح فرائد را تعطیل کردند و به تدریس خارج فقه و اصول اکتفاء نمودند.
از دیگر اساتیدی که از ایشان بهره گرفتم، مرحوم شیخ محمد رضا نجفی فرزند مرحوم شیخ محمد حسین بود که در ادبیات عرب استادی کم نظیر و در فقه و اصول نیز تبحر کافی داشت، و کتاب وقایت الاذقان و الالباب را در اصول تألیف نمود. کتاب دیگری هم در نجف تحریر کرد به نام نقد فلسفه داروین، در دو جلد، که از من خواستند آن را به فارسی برگردانم و چنین کردم. ولی آن کتاب مفقود شد و مرحوم مجد العماء، فرزند ایشان هم از پیدا شدن متن ترجمه اظهار بی‌اطلاعی کرد.
دروان تدریس و تبلیغ
از چهارده سالگی به بعد، تدریس سطوح را آغاز نمودم. چهار سال در مدرسه ملا عبدالله و سپس در مدرسه صدر بازار. مرحوم شیخ الاسلام که در آن زمان متولی مدرسه ملا عبد الله بود، رسیدگی به وضع طلاب آنجا را به من محول نمود. آن مرحوم می‌گفت طلابی که خوب درس نمی‌خوانند باید اخراج شوند. ولی من با حسن اخلاق و تدبیر و نصیحت، آن را به تحصیل جدی ترغیب می‌نمودم.
من قصد نداشتم به منبر و تبلیغ روی آورم، ولی وقتی برای تدریس به مدرسه صدر آمدم، شب‌های جمعه و شنبه در مدرس، به طور نشسته، برای طلاب موعظه و ارائه طریق و ارشاد می‌نمودم. در این نشست‌ها، گاهی بعضی از کسبه بازار نیز شرکت می‌کردند. حضور آنها موجب شد ماه رمضان یکی از آنها سال‌ها، بعد از ظهرها در همان مدرس، منبر بروم. این امر بدانجا منتهی شد که برخی از بازاریان برای وعظ و تبلیغ از اینجانب دعوت نمودند. ولی چون من قصد چنین کاری را نداشتم، و آنها نیز مصر بودند، به محضر مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب مراجعه و برای وساطت به ایشان متوسل شدند. ایشان هم فرمودند ارشاد و هدایت مردم بر شما فرض است.
روش من در تبلیغ از ابتداء چنین بود که از راه استدلال به کتاب و سنت و ادله عقلیه، با بدعت‌ها و غلو و اغراق و دروغ که بسیاری از احکام اسلام آلوده به آن بود، مخالفت نمایم. بناءبراین اخبار مخالف قرآن و ناهمگون با مذهب شیعه را جداً رد می‌کردم و تفسیرهای غلطی که از برخی آیات شده بود، مردود می‌شمردم.
اتخاذ این طریقه موجب بروز اختلافاتی شد که برای حصول اطلاع از عمق آن، باید به تألیفات و خطابه‌های اینجانب مراجعه شود. به طور کلی هدف این بوده که گوهر منور دین مبین اسلام و مذهب تشیع که از متن کتاب الهی و احادیث متواتره نبوی منبعث شده، از آلایش بدعت و اشتباه و خلل و خطاء پیراسته و پاک گردد تا مورد قبول تمام عقلاء بشر واقع شود و احدی نتواند نقطه ضعفی بر آن وارد سازد و هر صاحب اندیشه‌یی تصدیق و اذعان کند که این دین ساخته و پرداخته بشر نیست، بلکه وحی الهی است. آنگاه شک و شبهه‌اش زائل و احکام دین را مورد عمل قرار دهد. ولی افسوس که در این زمینه هم‌فکر و هم‌عنان و معاضد انگشت شمار بوده‌اند. به این سبب در این هدف عالی و مقصد متعالی، به نتیجه مطلوب نائل نگشته‌ایم و امیدواریم تألیفات و تصنیفاتی که عمری برای تحصیل و تدوین آنها بکار رفته، در آینده سودمند باشد و امت اسلام از آنها بهره‌مند گردد. اما تا عقل و انصاف و تجارب را اعمال نکنند، تا با شیطان نفس مجاهدت ننمایند، تا از جاه و مال حرام چشم نپوشند و خلاصه تا باطن و ظاهر خود را از آلودگی‌ها مطهر و مصفی نسازند، امکان وصل به آن نتیجه مقصود وجود نخواهد اشت. چنانکه حکیم بزرگ سنائی می‌گوید:
ده بود آن نه دل که اندر وی                           گاو و خر باشد و ضیاع و عقار
دیـو باشد نه عـالم آنکه از او                          بشـنوی گـفت و نشنوی کردار
ره رهــا کرده‌ای از آنی گـم                          عــز نـدانستـــه‌ای از آنـی خـار
روش تحصیل و تحقیق
از آغاز تحصیل به حفظ قرآن پرداختم. هنگام تعلم قواعد و ادب عرب، تمام اشعاری که در کتب ادبی مورد استشهاد بود، به حافظه می‌سپردم. این کار از کتاب نصاب الصبیان شروع شد. در این خلال در حفظ احادیث سعی بلیغ داشتم. نهج البلاغه و بسیاری از روایات چهار کتاب و کتب صدوق را حفظ کردم. قصائد سبعه، قصائد سبع ابن ابی الحدید، قصیده برده، قصیده فرزدق در مدح حضرت سجاد (ع)، قصیده شنفری و اشعار شعراء نامی عرب و اکثر دیوان متنبی و اشعار حکماء ادب فارسی مانند مولوی، سعدی، حافظ، سنائی و سائر شعراء معروف هرچه را پسندیدم حفظ نمودم. دوره بحار الانوار را مطالعه کردم و اخباری که مورد استشهاد واقع می‌شد، حفظ کردم. بسیاری از متون کلمات علماء را در مطالب عدیده و اکثر منظومه منطق و منظومه حکمت را از بر نمودم. سرانجام در سن بیست و پنج سالگی حدود چهار هزار روایت در حافظه داشتم.
بعد از آن که فقه و اصول و تفسیر و ادبیات و معقول را از اساتید فن فراگرفتم و دیگر نیازی به استاد نداشتم، به مطالعه کتب علمی پرداختم و با تحقیق عمیق مطالب و مسائل هر علمی را بررسی نمودم، هر چیز که دلیل قطعی داشت، بدان معتقد شدم و به قدر طاقت نیز عمل کردم. در راستای تحقیق، شخصیت رجال را ضمیمه دلائل نکردم و فقط کلام و دلیل را مورد دقت قرار دادم، و دانستی‌های علوم را بیشتر از راه استدلال‌های قطعی بدست آوردم نه از راه اقاویل علماء. زیرا اقوال ایشان، من حیث هی، دلیل شرعی واجب الاتباع نیست. ولی به طور کلی از کتب و صحائف ایشان بهره‌ها بردم و استفاده‌های بزرگ نمودم.
اجازات
در بیست و دو سالگی، با توان علمی که در تدریس و تبلیغ از خود ابراز نموده بودم، چند تن از علماء معروف اصفهان به اینجانب اجازه اجتهاد دادند. من جمله مرحوم شیخ محمد رضا نجفی و مرحوم آقا سید محمد نجف آبادی و حاج میرمحمد صادق صادقی. ولی نظر به اینکه برخی از اشخاص که در مرتبه تجزی هم نبودند، اجازاتی در دست داشتند، بناءبراین داشتن اجازه کاشف علم، و نداشتن آن دلیل عدم علم نیست، عطر آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید.
کوشش‌ها و مجاهدت‌های دینی
تا سال 1355 قمری (1314 شمسی) با مرحوم آیت الله حاج آقا رحیم ارباب ارتباطی نداشتم. رابطه ما از وحدت نظر در وجوب عینی نمازجمعه از طریق ادله آغاز شد. آیت الله ارباب، رحمت الله علیه، که جز در نماز، هرگز عمامه بر سر ننهاد و از کلاه پوستی استفاده می‌کرد، هم فقیهی کامل بود و هم حکیم مشائی و اشراقی. وی جامع محامد اخلاق و محاسن افعال بود. داب ایشان چنان بود که در مذاکرات علمی، با کسانی از اهل علم، که از معقول و حکمت اطلاعی نداشتند، هم صحبت نمی‌شد، زیرا اینگونه مباحثات را زحمت بیهوده می‌دانست. ایشان علی‌رغم وقوف کامل بر حکمت، درس حکمت نداشت، ولی در منزل فقه و اصول تدریس می‌کرد و بسیاری از موضوعات اصولی را با ادله کافی رد می‌نمود. چندین بار از محضر ایشان خواستم در هر علم و موضوعی که صلاح بدانند، کتابی تألیف نمایند، ولی هربار این وظیفه را به عهده خود من محول کردند و می‌گفتند : هرچه را باید نوشت شما بنویسید، چون هم اهل تحقیق هستید و هم به هر دو زبان فارسی و عربی مسلط. حقیر هم سعی أکید در تصنیف و تألیف علوم مختلف، خصوصاً علوم دینی، از تفسیر و حدیث، و نقض و ابرام، و رد و قبول اقوال مبذول داشتم، و حتی الامکان تحقیقات خود را به عربی و فارسی نوشتم که غالب آنها هنوز به طبع نرسیده است. امید است، بعونه تعالی، آنها نیز مطبوع گردد و در دسترس مسلمین به ویژه محققین قرار گیرد.
ایشان (آیت الله ارباب) از ابتداء خط مشی جدا از قاطبه روحانیون داشت و به مدرسه نمی‌آمد و در منزل و مسجد حکیم تدریس می‌نمود و نمازجمعه را هم در منزل اقامه می‌کرد. در طول آن مدت فقط دوبار ایشان را در مدرسه صدر دیدم که به حجره مرحوم شیخ محمد خراسانی حکیم آمد. حکیم خراسانی هم جایی نمی‌رفت جز منزل مرحوم ارباب که از عصر چهارشنبه تا صبح شنبه در آنجا توقف می‌کرد. حکیم خراسانی نه همسری اختیار کرد نه منزلی ابتیاع نمود. خلاصه آنکه در آن سال، یعنی 1314 شمسی با مرحوم ارباب دیدار کردم و علی‌رغم عدم تمایل ایشان برای خروج از منزل، درخواست کردم نمازجمعه را در منزل ما اقامه کنند که همان منزل مرحوم حاج سید حسن بنکدار بود و در اجاره ما قرار داشت. طبقه فوقانی آن دارای سالن بزرگی بود که حدود هشتاد نفر گنجایش داشت. سرانجام پذیرفتند و نمازجمعه به منزل ما منتقل شد.
در آن هنگام سطوح را در مدرسه صدر تدریس می‌کردم، یعنی شرح لمعه، مکاسب، مطول، منظومه سبزواری و مغنی ابن هشام. برای رونق دادن به نمازجمعه به هر یک از طلاب خود یک طاقه عبای نایینی اهداء نمودم و آنها را به نماز جمعه آیت الله ارباب دعوت کردم، در نتیجه اطاق منزل دیگر گنجایش نداشت و مجبور شدیم نماز را به مسجد تکیه گرگ یراقها که مانعی نداشت و نزدیک منزل مرحوم ارباب هم بود منتقل نماییم. دیری نگذشت که آنجا هم دیگر ظرفیت جمعیت را نداشت. در این موقع مرحوم ارباب را با اصرار برای اقامه جمعه به مسجد جامع بردند. چهار جمعه نماز در آن مسجد اقامه شد وشاید در هفته آخر تعداد نمازگزاران به پنج هزار نفر رسید. در این ایام بود که مرحوم حاج شیخ اسماعیل پشمی وفات یافت. مخالفان نماز جمعه، هفتمین روز را که پنجشنبه بود، به جمعه انداختند و دسته‌های عزادار برای رفتن به تخت پولاد در آنجا اجتماع کردند و در نتیجه اقامه جمعه غیرممکن شد. مرحوم ارباب، آن جمعه مخصوص را به تخت پولاد رفته و نمازجمعه را در مسجد رکن الملک اقامه نمودند ولی بعد از آن نمازجمعه تعطیل شد. مرحوم شیخ حسین علی صدیقین که از این قضیه مطلع شده بود، آمده مرحوم ارباب را برای اقامه جمعه به مسجد درکوشک دعوت کرد و ایشان هم موافقت نمود. من هم حدود نیم ساعت یا بیشتر قبل از نماز به ارشاد و موعظه و بیان اهمیت نماز جمعه می‌پرداختم.
مدتی بدین منوال سپری شد تا در سال 1327 شمسی به حج مشرف شدم. در مراجعت مدتی در عتبات عالیات، به ویژه نجف ماندم. این سفر جمعاً شش ماه به طول انجامید. در این مدت، مخالفان، از شاه امام جمعه‌یی خواسته بودند که طی جشن و مراسمی به امامت منصوب شده بود. بالنتیجه نمازجمعه مرحوم ارباب مجدداً به اطاقی در منزل خودشان انتقال یافته بود. مدتی گذشت تا توانستیم مرحوم ارباب را برای اقامه جمعه به مسجد گورتان ببریم که دهکده‌یی است در غرب اصفهان نزدیک منارجنبان. وضع چندین سال بدین حال سپری گشت تا وقتی هر دو چشم مرحوم ارباب دراثر عمل جراحی نابینا شد و آن مرحوم خانه نشین گردید. در این موقع حاج عباس لاهیجانی که خداوند به سلامت و عمر او بیفزاید محلی را که انبار چوب فروشی بود، اختصاص به اقامه نماز جمعه داد. از سال 1346 تا 1354 شمسی نماز در آنجا برگزار می‌شد.
این مکان کم کم به صورت نمازخانه‌یی با محراب و سقف موقت درآمد. مدتی گذشت ولی مخالفین نمازجمعه ساکت ننشسته، نامه‌یی به رئیس شهربانی وقت نوشتند که فلانی (یعنی بنده)، زیرپوشش نمازجمعه، چریک تربیت می‌کند. این اقدامات به آنجا منتهی شد که سازمان امنیت آن وقت از اقامه نمازجمعه در آن محل ممانعت نمود. از آن تاریخ به بعد، یعنی از سال 1354 نمازجمعه به صورت سیار در منازل اشخاص درآمد.
در طول دو سال با خودیاری نمازگزاران و به همت همان آقای عباس لاهیجی ساختمانی در زمین دیگری وقف مسجد، فقط برای اقامه جمعه، بناء گردید، که گنجایش زیر سقف آن حدود دو هزار نفر بود. از اوائل سال 1356 نماز مجدداً از منازل به آن مسجد موقوف که وقف نامه آن نزد صندوق قرض الحسنه چهارسوق اصفهان است، منتقل گردید. تا اول تابستان 1360 نماز در آن محل اقامه می‌شد. در آن تاریخ، گروهی ناشناس، موقع اقامه نماز، به نمازگزاران حمله کردند و آنها را مضروب و مجروح و پراکنده ساختند. از آن پس نمازجمعه‌یی که بنیان گزارش، به عنوان اداء یک واجب عینی، اینجانب بودم، تعطیل شد و آن محل نیز به تصرف مهاجمین درآمد.
چون غرض آمد، هنر پوشیده شد سد حجاب از دل به سوی دیده شد
 
[1] - «الون» به معنی اتاقی است گلی که در روستاهای ییلاقی ساخته می‌شده است. «الونک» که در لغت فارسی امروز رایج می‌باشد، به معنی اتاقک است. در حال حاضر نام این روستا، به غلط، به حرف عین «علون آباد» نوشته می شود. 
ارسال نظر
*