دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 1625
تاریخ انتشار : 1393/10/09

سَفر پنجم

دربارۀ بعضی کسان آنقدر سخن گفته شده که دیگر جایی برای حرفهای نو باقی نیست. از آن جمله است «ملاصدرا». کسی که مردم کشور ما نامش را در هر کوی و برزنی می‌شنوند، از اسم خیابان گرفته تا سریال تلویزیونی و از زبان فرهیختگان آزاد اندیش گرفته تا بیان متکلمان درباری. حتی دانشگاهیان و متخصصان رشته‌های علوم انسانی نیز در حوزه و دانشگاه در سطحی وسیع، افکار و اندیشه‌های او را می‌خوانند و به بحث می‌نشینند. اما این همه، نه تنها به شناخت ملاصدرا یاری نرسانده، بلکه به اعتقاد من به بهترین وجهی او را ضایع ساخته است. زیرا اندیشه‌های او را محل تحقیقهای گسترده قرار داده‌ایم بی‌آنکه «خود» او را بشناسیم.
ما تا فهم نکنیم که درد‌های یک متفکر چیست و دغدغه‌هایش کدام است، پرداختن به متن بحث‌های فکری و مجادلات فلسفی او نه تنها بی فائده بلکه گمراه کننده است. آیا تا به حال در میانۀ اینها همه بحث از ملاصدرا، این سؤال ساده طرح شده است که دل مشغولی اصلی او چه بود که شبانه روز می‌گفت و می‌نوشت؟ در زیستن مردمان زمانه‌اش چه خلئی بود که قرار بود «حکمت متعالیه» آن را پر کند؟ و این حکمت چه چیزی را به خطر انداخته بود که تبعید و تکفیرش را به همراه داشت؟ یافتن پاسخ‌هایی برای این سؤالات و پرداختن به آنها، یک منظومۀ فکری را تر و تازه نگه می‌دارد، و الا بسیاری از بحث‌های هر متفکری، با گذر زمان موضوعیت خود را از دست می‌دهد. رمز سر زندگی سنت فلسفی غرب نسبت به فلسفۀ ما این است که به زیستن مردمان و پرسش‌ها و دغدغه‌های آنان گره خورده است و نسبت خود را با زندگی از دست نداده است.
این نوشته می‌کوشد نشان دهد که ملاصدرا چگونه هوشمندانه برای نسبت دادن فلسفه(حکمت) و زندگی، گام‌های مهمی برداشت اما متأسفانه این آشتی، آثاری داشت که به مذاق بسیاری خوش نمی‌آمد و به همین جهت ترجیح می‌دادند مولای شیراز یک فیلسوف متعالی و یک عارف ربانی باقی بماند، که شأنش اجل از آن است که کاری به کار زندگی داشته باشد؛ کسی که گوشه‌یی نشسته و فکر‌های جالب تولید می‌کند و کاری به رنج‌ها و مصیبت‌های مردمان ندارد. چنین تحولی، خواسته یا ناخواسته، باعث شده که شخصیت این حکیم مردم خواه، کاملاً مغلوب شود. این مقاله می‌کوشد با تحلیلی مختصر، دغدغۀ اصلی صدرالمتألهین را واکاوی نماید اما پیش از هر سخنی، ابتداء باید مقدماتی را تمهید کنیم:
بررسی خود را از دوران یونان باستان که نخستین ظهورات اندیشۀ سیستماتیک و فلسفی است، آغاز می‌نماییم. از نظر سقراط، فلسفه یک «فن» است که از طریق یادگیری آن، انسان می‌تواند به ساحت جاودان برسد. شاگرد او افلاطون، به جنبۀ تربيتي فلسفه بيشتر توجه مي‌كند و معناي فلسفه را در زیستنی فلسفی می‌جوید. ارسطو كاملاً متوجه امر تعليم بود و حكمت عمليش ارتباطي با حكمت نظري او نداشت. او نيز همانند سقراط، فلسفه را تبديل به يك «فن» كرد. چنانكه مي‌توان مابعد‌الطبيعه و منطق او را بدون هيچ تربيت فلسفي خواند و فهميد. با ظهور رواقيان، ارتباط فلسفۀ عملي و فلسفۀ نظري مشخص‌تر شد. نزد این گروه بايد فلسفي زيست و اين‌گونه زيستن از لحاظ عملي و نظري به معناي مطابقت با طبيعت است. در اين دوره است كه با دو اصطلاح «مراد» و «حكيم» روبروييم. فلسفه تنها فراگيري فن نيست، بلكه آموختن چگونه زيستن است. نزد نوافلاطونيان، نظر و عمل جدا ناپذير شد. اين‌گونه كه به اعتقاد آنان نظر از درون عمل سرچشمه مي‌گيرد. ابتداء بايد سلوك روحاني و معنوي را پيش گرفت و با تهذيب نفس جايگاه معرفت ـ معرفتي كه از عالم خارج سرچشمه نمي‌گيرد ـ را ساخت. بناءبراين در گسترۀ اندیشۀ نوافلاطونيان، فلسفه از فن بودن رها می‌گردد.
از جریان فلسفی محض که بگذریم، به فیلسوفانی می‌رسیم که در قلب جریانات دینی اسلام و مسیحیت ظهور کرده‌اند. پولوس در نامه‌هايش ـ که جزئی از عهد جدید است ـ فلسفۀ يونان را حكمت انساني و دنيوي و در كنار آن مسيحيت را حكمت حقيقي و الهي مي‌داند. اين قرار دادن انسان در برابر خدا، در مسيحيت، باعث بوجود آمدن نگاه كفرآميز به فلسفه شد. اما فلسفه(حکمت) در اندیشۀ اسلامی، شكل ديگري پيدا كرد. نگاه مثبت اسلام به انسان و تعقل، بسیار پراهمیت است. همچنین دیدگاه خاص اسلام دربارۀ وحی، که آن را نوعی معرفت می‌داند، که به همۀ افراد و اقوام رسيده. بدين ترتيب بسياري از فلاسفۀ مسلمان به سمت اتحاد وحي و فلسفه یا تقریب این دو رفتند. در فلسفۀ اسلامي، عقل فعال، هم وحي و هم مباني عقلي را ابلاغ مي‌كند. به عبارت ديگر، فلسفه، معرفتي است كه حيات و زندگي حقيقي انسان را دربرمي‌گيرد. در حقيقت ميان حكمت نظري و حكمت عملي اتحاد ذاتي برقرار مي‌گردد. با این مقدمه، اکنون جایگاه ملاصدرا در ساحت اندیشۀ حکمی اسلام روشن می‌شود. هم او است که در حكمت متعاليه، ايمان را به معناي علم، و در مقابل، جهل را به معناي كفر مي‌گيرد. به عبارتی در فلسفۀ صدرایی، شاهد ارتباط ذاتي ميان دين و عقلانیت و تبديل آن به حكمت هستيم. در حقیقت، در انديشۀ این حکیم مسلمان، فلسفه از صورت «فن» بودن خارج مي‌شود و فيلسوف، با آراء فلسفي خود، چگونه زيستن را فرا مي‌گيرد.
ملاصدرا میان عقل و نقل و ذوق، آشتی ایجاد کرد، تا روشی برای درست زیستن خلق کند. یعنی زیست حکیمانه، عاقلانه و عاشقانه. هدف او ساختن و پرداختن یک نظام فلسفی نبود که ما امروز تیزبینی او را تحسین کنیم. او نه دل مشغول فلسفه بود نه حتی شریعت. او نگران انسانهایی بود که چون بهره‌یی از حقیقت نمی‌برند، زندگی‌شان را تباه می‌کنند. فلسفه در منظومۀ فکری او، یک فن نیست که از صبح تا غروب در حجره‌های مدرسه، فلسفه بورزیم و بعد همان انسان قبلی باشیم؛ مثل نجاری که از صبح تا غروب به حرفۀ خود مشغول است، و سر و کله زدن با چوب، هیچ تأثیری در زندگی او ندارد. ملاصدرا دردش این است که دینداری و فلسفه ورزی برای مردمان تبدیل به یک فن شده است؛ مهارتی برای توانمند کردن روح یا فعالسازی عقل که هیچ ارتباطی با زیستن ما ندارد. او می‌گوید چرا آیه و حدیث و استدلال و سلوک، همه برای ما تبدیل به فن شده است. دیندارانمان، فیلسوفانمان و عارفانمان چرا توان تغییر زندگی خویشتن را ندارند؟ اینجا است که حکیم تبعید شده به روستای کُهَک، حتی قدم در عرصۀ اجتماع و سیاست می‌گذارد و به همین جهت است که هیچگاه سیاست مداران و مسند نشینان، اندیشه‌های وی را برنتافتند؛ چه در زمان خودش و چه امروز، حتی اگر ظاهراً تحسینش کرده‌اند. ملاصدرا انسانی است که شناختنش برای حاکمان خطرآفرین است چون حکیمانه، نگران زندگی مردمان و سرنوشت آنان است و برای زیستن سعادتمندانه‌شان دل می‌سوزاند. این است که وی را به تبعید شدن و تکفیر گشتن می‌کشاند و مابقی همه بهانه است. طبعاً امروز هیچ بزرگداشتی برای ملاصدرا بهتر از این نیست که کمی با دغدغه‌ها و نگرانی‌های او همراه باشیم و پس از اسفار اربعه عقلیۀ او، اکنون سَفر پنجم خویش را رقم بزنیم: «سَفری از خود به خود.»
 
ارسال نظر
*