دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 411
تاریخ انتشار : 1392/06/25

بغض فروخفته

مروری کوتاه بر سرگذشت حکیم غروي
سيد محمد جواد موسوی غروي، به سال 1285 هجري شمسي، در دهستان اَلون‌آباد، از توابع کوهپايه، واقع در يكصد كيلومتري شمال شرق اصفهان، ديده به جهان گشود. شناسنامۀ او در سال 1308 هجري شمسي در اردستان صادر شد. به‌ سبب همين فاصله زماني،‏ خود او معتقد بود؛ شناسنامه چهار سال بزرگتر از سن حقيقي او است. به هر صورت روز تولد او در شناسنامه‌اش روز دوم ماه اسد ـ مرداد ـ سال 1282 شمسي نوشته شده است.
وي‏ آنگونه كه خود نگاشته است، نزديك دوازده سالگي از روستاي نيسيان، پس از گذراندن مقدمات صرف و نحو‏‌، به حوزه اصفهان آمد و در مدرسۀ ملا عبدالله به فراگرفتن علوم ديني مشغول گشت. از چهارده سالگي در همين مدرسه، تدريس سطوح را آغاز نمود، و چهار سال بعد، کلاسهاي درسش در فقه و اصول، در مدرسه صدر بازار - قلب حوزۀ علميۀ اصفهان - نيز آغاز شد. نبوغ خاصي که‌ او در طفوليت و ابتداء تحصيلاتش از خود ظاهر ساخت، موجب پيشرفت سريع او در كسب علوم منقول و معقول و پيشتازي در اين عرصه گرديد، به طوري كه در سنين هجده تا بيست سالگي‏، در حالي ‌كه حافظ كل قرآن و نهج البلاغه و چهار هزار حديث بود، به درجه اجتهاد نائل شد، و در سال 1356 قمري، مطابق با 1312 شمسي، از دست مرحوم حاج شيخ‌ رضا نجفي، از علماء برجستۀ آن زمان، اجازۀ اجتهاد دريافت نمود. مقارن همين ايام، از ديگر استادانش نيز که در زمرۀ برجسته‌ترين علماء دوران بوده‌اند، از جمله سيد محمد نجف‌آبادي و مير محمد صادق صادقي، موفق به کسب اجازۀ اجتهاد می‌گردد. متون مکتوبي که اين اساتيد در وصف وي ‏نگاشته‌اند، عمق شگفتي و حيرت آنان را از تسلط او بر منابع و موضوعات ديني نشان مي‌دهد. وي به تصديق اساتيد خود، در علم فقه، حكمت، منطق و ادبيات عرب، از اقران خود پيشي گرفت و سرآمد دوران شد.
غروي به مطالعۀ کتب، اعم از علوم اسلامي، تاريخي و غير آن، رغبت بسيار نشان مي‌داد. از همین روی کتب عهد عتيق و جديد و کثيري از کتب تفسير، اصول، فقه، فلسفه و ادب علماء متقدم و متأخر را در همان جواني مطالعه نمود و حافظۀ اعجاب انگيزش باعث مي‌شد بسياري از عبارات اين کتابها، در ذهنش حک گردد و پياپي بر محفوظاتش افزوده شود و تا پايان عمر از آنها بهره بگیرد. روش او در مطالعه و تحقيق، به گفتۀ خودش، اين بود که شخصيت گوينده را ضميمۀ دلائل ننمايد، و استدلال و برهان نهفته در سخن را معيار سنجش درستي و اعتبار آن بداند. شايد اين مهمترين تمايزي بود که به تدريج، مسير حرکت او را از ساير محققان حوزۀ دين جدا نمود. چون اين روش تحقيق با روش معهود و معمول در حوزه‌هاي علميه، ناسازگار و در تضاد بوده و هست.
تحقيق و پژوهش را بيش از منبر و تذکير دوست داشت و در تمامي اين سالها، که با پيشنهادهاي بسياري براي منبرهاي خارج از مدرسه روبرو مي‌شد، امتناع مي‌ورزيد. اما شاگردانش و برخي از بازاريان که در مدرسۀ صدر وعظهاي کوتاه او را در پايان درسهايش شنيده بودند، براي راضي ساختن وی به قبول این امر، آيت ‌الله حاج‌آقا رحيم ارباب را واسطه قراردادند.
مرحوم ارباب، حکيم متأله و وارسته معاصر در اصفهان، با وجود آنکه مشيي جدا از قاطبۀ روحانيون داشت، اما ميان تمام گروه‌ها از مقبوليت تام برخوردار بود. ريشۀ آشنايي مرحوم حکيم ارباب با آيت ‌الله غروي به بحث بر سر وجوب نماز جمعه بازمي‌گشت که هر دو، برخلاف کثيري از فقهاء شيعه، به وجوبِ عيني آن معتقد بودند. اين آشنايي البته بعدها ريشه‌هاي گسترده‌تري يافت. حضور غروي، که در آن روزگار جواني سي ‌ساله بود، در جلسات بحث فيما بين حکيم ارباب و حکيم شيخ محمد خراساني، و تسلط شگفتي که در اين نشست‌ها از خود نشان می‌داد، اعتماد ژرف آيت الله ارباب را نسبت به او موجب شد. تقريظ حکیم ارباب بر مجموعۀ خورشيد معرفت، نماد همين اعتماد عميق است.[1]
در هر صورت، اصرار شاگردان غروي و واسطه ساختن مرحوم ارباب، که وعظ را بر وي فرض مي‌نمود، او را به روآوردن به منبر واداشت. اين تصميم، آيت ‌الله غروي را به ميدان سخنراني‌هايي در سطح شهر کشاند که بدون ترديد اصلي‌ترين ويژگي او است که وي را از حکماء و علماء پيش از خود ممتاز مي‌سازد؛ يعني زدودن خرافات و تبيين دين عقلي و اشاعۀ آن در ميان مردم، و از فراز منبر، و نه در ميان اهل علم و درون حجره‌هاي محدود مدرسه! خود وي اين شيوه را چنين توضيح مي‌دهد:
«روش من در تبليغ از ابتداء چنين بود که از راه استدلال به کتاب و سنت و ادلۀ عقليه، با بدعتها و غلو و اغراق و دروغ که بسياري از احکام اسلام، آلوده به آن بود، مخالفت نمايم. بناءبراين اخبار مخالف قرآن و ناهمگون با مذهب شيعه را جداً رد مي‌کردم و تفسيرهاي غلطي که از برخي آيات شده بود، مردود مي‌شمردم. اتخاذ اين طريقه موجب بروز اختلافاتي شد که براي حصول اطلاع از عمق آن، بايد به تأليفات و خطابه‌هاي اينجانب مراجعه شود. به طور کلي هدف اين بوده که گوهر منور دين مبين اسلام و مذهب تشيع که از متن کتاب الهي و احاديث متواتره نبوي منبعث شده، از آلايش بدعت و اشتباه و خلل و خطاء پيراسته و پاک گردد تا مورد قبول تمام عقلاء بشر واقع شود و احدي نتواند نقطۀ ضعفي بر آن وارد سازد، و هر صاحب انديشه‌يي تصديق و اذعان کند که اين دين ساخته و پرداخته بشر نيست، بلکه وحي الهي است. آنگاه شک و شبهه‌‌اش زائل و احکام دين را مورد عمل قرار دهد. ولي افسوس که در اين زمينه، همفکر و هم‌ عنان انگشت شمار بوده‌اند. به اين سبب در اين هدف عالي و مقصد متعالي، به نتيجۀ مطلوب نائل نگشته‌ايم و اميدواريم تأليفات و تصنيفاتي که عمري براي تحصيل و تدوين آنها بکار رفته، در آينده سودمند باشد و امت اسلام از آنها بهره‌مند گردد. اما تا عقل و انصاف و تجارب را اعمال نکنند، تا با شيطان نفس مجاهدت ننمايند، تا از جاه و مال حرام چشم نپوشند و خلاصه تا باطن و ظاهر خود را از آلودگي‌ها مطهر و مصفي نسازند، امکان وصول به آن نتيجۀ مقصود وجود نخواهد داشت»[2]
اتخاذ چنين شيوه‌يي در تبليغ و سياق رفتار وي که دريافت وجوهات به منظور تبليغ دين را طبق نص صريح قرآن مجاز نمي‌شمرد، در کنار ‏آراء و انديشه‌هايش، موجب پديد آمدن جبهه‌يي سرسخت در برابر وی شد. حمايت شگفت‌ انگيز و بي‌دريغ آيت ‌الله ارباب هم نتوانست خللي در اين جبهۀ نفوذناپذير ايجاد نمايد. کمتر کسي است که منبرهاي آن سالهاي او را در شهر اصفهان به خاطر نداشته باشد. تسلط کم‌ نظير بر متون فقهي، حِکَمي و تفسيري، صراحت لهجه، جذابيت در سخنوري و استواري در بيان انديشه‌ها، از وي شخصيتي ممتاز و متمايز پديد آورده بود. اين خود يکي از عوامل بروز مخالفتها و تهمتها عليه او شد. کلام او که تماماً مستند به آيات کتاب و روايات قطعيه است، قابل ترديد و ردّ و انکار نبود. به همين جهت با تهمت‌هاي شگفت انگيز، مردم را از حضور در مجالس و منبرهاي او منع مي‌کردند. در همين راستا دو تحصّن بزرگ از طرف رجال دین در مدارس علميۀ آن زمان ترتيب داده شد تا او را مجبور به ترک شيوۀ تبليغي خود نمايند.
غروي در سال 1343 در پاسخ به اين جريانات، در يکي از سخنراني‌هاي خود با عنوان «تحرير محل نزاع» از ريشه‌هاي اختلاف با ساير علماء و روحانيون سخن گفت. وي در آنجا به صراحت اشاره مي‌کند که يا مکتب اسلام برحق نيست يا مسلمان بودن ما خيالي است:
«نمی‌شود که دین اسلام حق باشد و محصولش هم ما باشیم و این اجتماع ما! در اینکه ما از ملت‌های دنیا با اینکه آنها مادی هم هستند و تحت تعلیم و تربیت برنامه اسلام هم نبوده‌اند و ما حتی در اخلاق هم از آنها عقب هستیم شک نیست!»
وي روش پيشينيان در تبليغ دين را دليل تباهي حال مسلمانان مي‌شمارد و اشاره مي‌کند که:
«حرف من روشن است و آن را به صراحت مي‌زنم. من قيام کرده‌ام براي انقلاب، انقلاب در تبليغ. من مي‌خواهم روش قبلي‌ها را عوض کنم تا جامعه سعادتمند شود، و اين حرف را صاف مي‌زنم! چرا هر جايي کسي پيدا مي‌شود که درست درس خوانده و دقت كرده و متن کتاب خدا را براي مردم می‌گويد، عده‌يي در همين لباس[3] که پايه و مايۀ علمي هم ندارند، او را مي‌کوبند؟!»
طبيعي بود که اين حرفها واکنش‌هايي را برانگيزد و انواع فشارها را بر وي تحميل نمايد. آخرين صفحات مجلد چهارم خورشيد معرفت - فلسفۀ حج - دغدغه‌هاي غروي را در سالهاي پاياني دهۀ چهل شمسي نشان مي‌دهد:
«ملتي پريشان و پراکنده، ملتي که ميان دوست و دشمن، ‌ميان عالم و جاهل، و ميان خيرخواه و بدانديش، فرق نمي‌نهد. بلکه سم را بجاي شهد، و درد را بجاي درمان مي‌گيرد. ملتي که پي در پي، در همۀ مسائل و موضوعات، از شياطين انسي، گول مي‌خورد، ملتي که علل نگونساري و شوربختي و انحطاط خود را درک نمي‌کند و مدام در نيران[4] محنت و رنج بيهوده مي‌گدازد و باز هم بخود نمي‌آيد و پي نمي‌برد که اين‌ همه گرفتاريهاي بي حد و حصر، ثمرۀ نهالي است که خود کاشته و با کوشش بسيار آبياري و نگهداريش نموده و هنوز هم همان روش را ادامه مي‌دهد و اندکي از آن نمي‌کاهد! بلکه روز به روز بر آن مي‌افزايد، چه اميدي به ارتقاء و اعتلاء او باقي مانده است؟! جز آنکه در روش خود تجديد نظر نمايد و نقاط ضعف خود را، که از حساب بيرون است، اصلاح کند. من که حتي توقع جواب سلامي هم نداشته‌ام فقط مترصد بوده‌ام که ملت بيدار شوند، بخود آيند و بدعتها و اوهام را بريزند و با آن مبارزه کنند و دين را از کتاب خدا و سخنان رسول الله و امامان و از سيره ايشان اخذ نمايند و پيوسته تفکر نمايند. با اين حال نه تنها همفکري و همکاري نکردند، که سيل تکفير و تفسيق و فحش و استهزاء و تهمت و افتراء را به سويم روانه کردند! نه در سخنانم انديشيدند و نه در نوشته‌ها و کتابهايم تأمل نمودند. در پاداش قال الله، قال الرسول، قال اميرالمؤمنين،‌ قال الباقر و قال الصادق را جز طعن و لعن و توهين از اکثر، و مداهنه و محافظه‌کاري از بقيه، چيزي از جامعه دريافت نکردم. با اين همه حتي المقدور از پاي ننشستم و زبان و قلم را بکار گرفتم و کوشش را ادامه دادم، به اين اميد که خداي رؤوف وسائل بيداري اين ملت ستمديده را فراهم سازد و اسباب سعادت و رفاه‌شان را ميسر گرداند. علماء، رؤساء، تجار، کسبه، اصناف، زن و مرد، چه فکري براي نسل آينده کرده‌ايد؟! شما خود را مسؤول نمي‌دانيد؟! وظيفه‌يي نداريد؟! مردمي که بجاي اتحاد و تشريک مساعي، در اعلاء حق و ابطال باطل و نشر عدل کارشکني مي‌کنند و تهمت زدن را شيوۀ خود قرار داده‌اند، خدا داناست که چه پاسخي براي محکمۀ عدل الهي دارند!...»
سرانجام مخالفت‌ها وتهمت‌ها به آنجا انجاميد که وي در مردادماه 1350 شمسي در يک سخنراني، با برشمردن اصول فکري و بيلان کاري خود در سي سال مبارزه با خرافات و موهومات، از منبر خداحافظي کرد[5] و ديگر هيچ گاه بر منبر نرفت و در مدرسه حاضر نشد. البته وي جلسات درس را به منزل شخصي و وعظ و خطابه را به خانه‌ها منتقل ساخت. هر چند از اين تاريخ تا هنگام وفاتش در پنجم مهرماه 1384 شمسي، هيچ‌گاه از محاق تهمت‌ها و ناسزاهاي متوليان دين خارج نشد، اما وي دست از مبارزه نکشيد و نگارش مجموعه کتاب‌هايي را آغاز نمود که تسلط و تبحر او را در فقه و حکمت و تفسير نشان مي‌دهد.
انديشه‌هاي غروي را بايد در چارچوب جريان حکمتي تحليل نمود که وي، در عصر حاضر، آخرين حلقه از زنجيرۀ آنها است. جرياني که از زمان ملاصدرا در حوزۀ اصفهان پيوسته حاملان برجسته‌يي داشته و کوشيده با کنار هم نشاندن عرفان، استدلال و شريعت در نزاع ميان خردورزي و دينداري هيچ يک را قرباني ديگري نکند، و همواره کلام راستين خدا و خرد آزاد و رهاي انسان را مبناي تشخيص حقيقت بداند. جرياني که نخستين جملات کتاب «مردي در تبعيد ابدي» اثر نادر ابراهیمی سنت حاکم بر آن را در طول تاريخ، به‌درستي آشکار مي‌سازد:
«زماني‌که با زمانه خويش نساختي و با مسندنشينان و امربران ايشان کنار نيامدي و آنچه را جاهلان مي‌گويند، جاهلانه باز نگفتي، لاجرم به تبعيد ابدي گرفتار خواهي شد. حتي اگر جسمت در کنج منزلي در شهري ساکن باشد؛ و اگر بر نپذيرفتن، پاي فشردي، آواره‌ات خواهند کرد، به زندانت خواهند افکند و به دارت خواهند کشيد...»
اين چند جمله، انگار خلاصۀ زندگي حکيمي است که بالأخره چراغ عمرش پس از یک قرن تمام درخشیدن در پنجم مهرماه يکهزار و سيصد و هشتاد و چهار شمسي، در اصفهان خاموش شد و در روستاي زادگاهش، در جوار تپه‌يي که عبادتگاه شبانۀ اجدادش بود به نام «تل آقا»، در تنهايي يک بيابان و وسعت آسمان بی‌کران به خاک سپرده شد، که «عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ»[6].
 
 

[1]: تصویر تقریظ مذکور در ابتداء اکثر کتب به چاپ رسیده مندرج است.
[2]: مباني حقوق در اسلام - سيد محمد جواد غروي - جهاد دانشگاهي -  1372 -  معرفي نويسنده.
[3]: منظور لباس روحانيت است.
[4]: نیران؛ آتش.
[5]: ر.ک. سخنراني وداع با منبر - مسجد جوبشاه اصفهان - 1/5/1350‏ .
[6]: آل عمران 133.  
ارسال نظر
*