دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 414
تاریخ انتشار : 1392/06/26

متن‌آسان

در باب رويکرد حکيم غروي به متن قرآن
سخن گفتن پيرامون رويکرد علامه غروي به متن قرآن از دو جهت دشوار است؛ يکي آنکه محوري‌ترين انديشۀ او، بازگشت به متن و تعمّق و تدبّر در آن ‌است و طبيعتاً بيشتر مباحثش را حول همين موضوع به‌رشته تحرير درآورده است. دوم آنکه سرچشمه تمدن اسلامي، با همه گستردگي‌اش، بدون ترديد، متن قرآن است و راجع به‌ آن بيش از هر متن ديگري در تاريخ بشر سخن گفته شده است. بالطبع وقتي انديشمندي مي‌خواهد پيرامون چنين متني موضع‌گيري کند بايد روشن نمايد که با ساير نگرشها به قرآن، چه اشتراکات و افتراقاتي دارد.
پس براي تعيين جايگاه انديشۀ علامه غروي، بايد نخست ببينيم او چه «مي‌گويد» و مؤلّفه‌هاي اصلي نگرش او به قرآن چيست. سپس آنچه را که «نمي‌گويد» مورد بررسي قرار دهيم، تا تفاوت رويکردش با ساير قرآن‌پژوهان و مفسران بدست‌ آيد. اين هر دو، نيازمند بحث‌هاي تخصصي است که غروي تنها دو هزار صفحه کتاب منتشر شده در اين باب دارد. داوري دربارۀ مطلبي با اين حجم در چهارچوب تنگ يک مقاله، آن هم براي مخاطباني گسترده، کاري بس دشوار، اما ضروري است. خصوصاً امروز که بحثها و جدلهاي گسترده‌يي پيرامون دين در ميان متفکران جهان اسلام مطرح است. ولي اصلي‌ترين رکن و عنصر آن، يعني قرآن، غائب عرصۀ اين مباحثات مي‌باشد.
امروز مباحث اندیشمندان ما، بيشتر ترجمان رويکرد متفکران مغرب زمين و نسبت آنها با کتاب مقدس‌ است، به‌ همين ‌جهت بيشتر «پيرامون متن» است تا «ناظر به ‌متن». اگر روزگاري «بازگشت به قرآن» دغدغۀ اصلي و نداء روشنفکران ديني بود، امروز قرآن از روشنفکران، به استغاثه، می‌خواهد که به سویش بازگردند! چراکه عدم آشنايي حتي سطحي با متن قرآن، در اکثر مقولات متأخر نوانديشي ديني موج مي‌زند. اين آفتي است که از اعتبار اين مباحث مي‌کاهد، و آن ‌را در حد انديشه‌هايي روزمره، براي برون رفت از آشفتگي‌هاي سياسي و اجتماعي جامعه، فرو مي‌کاهد.
اين استدلال که‌ متن قرآن «درون دين» است و مباحث ما «بیرون‌ دين»، هر چند به ‌منطقي رايج در برابر دعوت به متن تبديل گشته، اما براي به ‌حاشيه ‌راندن کتاب الهي، فاقد نيروي کافي است. به عبارت ديگر، اين مرزبندي فاقد اعتبار لازم براي پايان بخشيدن به بحث‌هاي درازدامني است که قرنها پيرامون متن کتاب الهي برقرار بوده، خصوصاً که ميان قرآن و ساير کتب مقدس، تمايزاتي جدي وجود دارد که درستي اين مرزبندي را به شدت مخدوش مي‌سازد.
به هر صورت علامه غروي در روزگاري «بازگشت به متن» را سرلوحۀ انديشه ديني ‌خود ساخت‌که ‌ذهنيت روشنفکران و عملکرد سنت‌گرايان، در کنار يکديگر، عملاً به حذف قرآن از مدار دينداري مردمان منجر گرديده است. اين مقاله درصدد تبيين اصلي‌ترين مؤلفه‌هاي انديشۀ او در برخورد با متن است و نيز در جستجوي يافتن پاسخ اين سؤال که آيا اين نگرش، توان حل چالشهاي پيش روي متن در دنياي امروز را دارد يا نه.
اُسُس و مبانی اين تفکّر، يا بهتر است بگوييم «مکتب يا مدرسه» را در هفت مقوله توضيح خواهيم داد:
  1. زبان قرآن
  2. موضوع قرآن
  3. جامعيّت و شُمول
  4. برداشت‌هاي گونه‌گون
  5. شأن نزول
  6. سنّت پيامبر
  7. نسخ در قرآن
به منظور امتناع از پيچيدگي، از ارجاعات پياپي به‌آثار آيت‌ الله غروي صرف‌ نظر شده است. تمامي مطالب، مستند به مجموعۀ «آدم از نظر قرآن» (مجلد اول تا سوم) مي‌باشد و محقّقان و قرآن پژوهان به منظور بسط بيشتر، مي‌توانند به اين آثار مراجعه نمايند.
 
1 زبان قرآن : نخستين سخن را بايد در باب زبان متن - نماي گفتار الهي - به رشته تحرير درآورد. اين تفکّر، بنا به تصريح خود قرآن[1] بر اين مسأله تأکيد مي‌نهد که متن کتاب به «لسان قوم» نازل شده است، و نه تنها پيامبر خاتم، که همۀ پيامبران به زبان مردم خود با آنها سخن گفته‌اند. در اينجا البته مراد از زبان مردم، مثلاً فارسي، عربي يا ترکي نيست،  تا از آيه چنان برداشت شود که براي هر قومي، پيامبري به گويش همان قوم مبعوث شده است، بلکه مراد آيه اين است که پيامبران بر قواعد حاکم بر زبان آدميان پايبند بوده‌اند. اين قواعد، مستقل از گويش زبان (فارسي، عربي يا هر زبان ديگري) در تمام زبانهايي که بشر به آنها سخن مي‌گويد، ثابت است و پيامبران هم براي اينکه از ميان همِين مردم گزينش شده و مخاطبانشان انسانها بوده‌اند، جهت تفهيم مطلب خود بايد به زبان آنها سخن مي‌گفتند. اين اصول را مي‌توان در دو قاعده کلّي افراز نمود:
قاعدۀ نخست ؛ آدميان، به هر زباني که تکلم کنند، براي بيان مفاهيم معقول و ذهني، از لغات و تعابير محسوس استفاده مي‌کنند. زيرا انسان، محسوسات را با حواس پنج‌گانه مي‌شناسد و حدود و خواص آنها را ادراک مي‌کند اما گستردگي و انبساط معقولات و کم‌تواني وي در معرفت يافتن به آنها، راه را براي وضع لغات ويژه در تبيين مفاهیم غيرمحسوس، به روي او بسته است. البته ابرامي هم به چنين امري احساس نمي‌کرده است، زيرا ميان معقولات و محسوسات، تشابه و تناسب کامل وجود دارد، و هرآنچه در عالم عقل و معنا است در عالم جسم و ماده به ظهور مي‌رسد. اين شباهت، بشر را از وضع دو لغت براي معناي واحد در دو حيطۀ محسوس و معقول، بي‌نياز ساخته است. به عنوان نمونه، ميان نور ظاهر که از چراغ منتشر مي‌گردد و نور معنی که از هدايت منبعث مي‌گردد، تشابه تامي وجود دارد. بناءبراين وقتي خداوند مي‌گويد: ما قرآن را به «لسان قوم» نازل کرديم، يعني همان‌گونه‌ که مردمان در گفتارهاي روزمره‌شان براي ‌بيان مفاهيم معقول ‌از تعابير محسوس بهره مي‌گيرند، خداوند نيز براي بيان سنّتهاي پنهان در نظام عالم و قانونمندي‌هاي غيرحسّي حاکم برآن از تعابير محسوس استفاده مي‌کند. صد البته اين استفاده به معناي آن نيست که قرآن کتابي است براي تبيين محسوسات. بر سبيل مثال؛ لفظ «قلم» براي ابزاري وضع شده که با آن نقوش، خطوط و صور در الواح ثبت مي‌گردد، بي‌آنکه جنس اين ابزار - چوب، ني يا فلز - در اين کلمه اعتبار شده باشد. همچنين جنس لوحي هم که برآن مي‌نگارد اعتبار نشده که از کاغذ، پارچه، چوب، آهن يا غير اينها باشد. بر اين مبنا «قلم» هر چیز نقش‌کننده است و «لوح» هر آنچه بر آن نقش مي‌شود. پس خداوند هنگامي‌که مي‌خواهد از نقشي که وحي بر قلب آدميان مي‌نگارد سخن بگويد، لفظ قلم را براي «وحي» و لفظ لوح را براي «قلب» بکار مي‌برد و مي‌گويد «بخوان در حالي ‌که پروردگار تو بزرگوارترين است. او کسي ‌است‌که به وسيله قلم، علم را به بشر آموخت. انسان را دانا کرد به ‌آنچه نمي‌دانست».[2] بديهي است که مراد خداوند از اين قلم، نه آن قلمي است که ما با آن مي‌نگاريم و علوم رايج زمانه را ثبت مي‌کنيم. تبيين چنين قلم و چنين دانشي، رسالت قرآن نيست. اين مثال نشان مي‌دهد که توجه به اين نخستين قاعده زباني، بسياري از مشکلات متن را مرتفع مي‌نمايد، مشکلاتي همچون معناي سماء، نطق، نزول، انزال، طعام و... که همگي به مانند قلم، بر مبناي سنّت زباني انسانها اما نه به معنايي که آنها روزمره بکار مي‌برند، در متن نشسته است.
قاعدۀ دوم اينکه آدميان براي بيان مرادشان از تشبيه، کنايه، استعاره، مجاز، تمثيل و... بهره مي‌گيرند. کتاب خدا نيز از اين قاعده مستثنی نيست و در اين باب نيز به «لسان قوم» نازل شده است. اين قاعدۀ دوم را بايد در کنار قاعدۀ اول نشاند تا مراد آن روشن گردد. به عنوان مثال؛ «نطق» در لغت، به معناي سخن‌گفتن است. اما غرض از سخن‌گفتن، بيان حقائق و مطالبي در قالب کلام است که در باطن و ضمير انسان می‌گذرد. بناءبراين اطلاقِ نطق بر هر حالت یا وضعیتی که ظاهرکنندۀ خفايا و گویای باطن هر پدیده‌یی باشد، بی آنکه زبان و گویش به کلام در آن مداخله نماید، جزء معناي حقيقي واژه است، اما چون از اطلاق عرفي لغت فاصله دارد، در علم معانی و بیان، آن را استعاره مي‌نامند. قرآن نيز به طور طبیعی تمام لغات، از جمله واژه «نطق» را در معناي حقيقي آن بکار مي‌برد اما اين کاربرد در اصطلاح عرفي، تشبيه، استعاره، کنايه، مجاز و... نام مي‌گيرد. اين دو آيه را به عنوان نمونه بنگريد: «اين‌کتاب ما است که با شما به حق سخن مي‌گويد»[3] و «گفتند: خداوندي ما را به سخن آورده که هر چيزي را گويا و ناطق ساخته است».[4] در اين دو آيه آشکار است که معناي نطق، سخن‌گفتن با زبان نيست، خصوصاً که در انتهاي آيه تأکيد مي‌کند که خداوند «هر چيزي» را ناطق قرار داده است. حال اين توشه را از اين دو آيه برمي‌گیریم و به سراغ سخن ‌گفتن پرندگان با داود - منطق طير - و سخن گفتن مورچگان با سليمان مي‌رويم. آيا در چارچوب زبان قرآن، اين سخن‌گفتن‌ها، گفتاري با لب و دهان است يا نطقی است که خداوند به تمامي مخلوقاتش، طبق آيه فوق، تعلیم داده است؟ البته در بند 4 اشاره خواهيم کرد که اين برداشت از متن، قرائتي در کنار ساير قرائت‌ها نيست، بلکه تبييني است که خود متن از خودش ارائه مي‌دهد.
 
2 موضوع قرآن : در اين مبحث، توجه به اين نکته نقش کليدي دارد که موضوع قرآن، به تصريح خودش، «هدايت، تربيت و تعالي انسان» است.[5] يعني قرآن، کتاب بيان تاريخ گذشتگان يا زندگي پيامبران نيست، هم‌چنين کتاب تبيين و شرح موجودات خارج از وجود انسان يا کتاب هستي‌شناسي و توضيح و تبيين جهان هستي از منظر علم تجربي نيست. آياتي هم ‌که ‌کتاب خدا را «بيان واضح هر چيزي» وصف مي‌کنند[6]، از سياق متن به روشني آشکار مي‌گردد که منظور، تفصيل و تبـيان تمام آن چيزي است ‌که براي هدايت و تعالي انسان ضروري می‌باشد، نه بـيان همۀ پديده‌هاي هستي. بدين صورت يکايک آيات قرآن، براي هر فردی از آدميان موضوعيت دارد.
اگر قرآن از خلقت انسان سخن مي‌گويد[7]، نه فقط ماجراي آفرينش انسانِ نخستين، بلکه جريان هبوط هر انساني است که پس از خلقت در بهشت فطرت پاک، و سجده و اعلام فرمان‌برداري همۀ فرشتگان و نيروهاي عالم از او، به سبب استکبار و خودخواهي و غرور، از اَحسَن ‌تقويم تا اَسفَل ‌سافلين تنزّل مي‌کنند[8]. اگر داستان ساختن گوساله توسط قوم بني اسرائيل را شرح مي‌دهد[9]، جريان بازگشت به سنت‌هاي کهني را يادآور مي‌شود که همۀ اقوام در تمامي اعصار، پس از حضور پر رنگ پيامبران و رسولان مصلح، تجربه‌اش مي‌کنند. اگر از ماجراي همراهي قوم بني‌اسرائيل با موسي سخن مي‌گويد[10]، نه فقط ذکر داستاني از هزاره‌هاي پيشين، بلکه تصويري است روشن و ‌هميشگي از جزءجزء واکنش مردم در برابر پيام رسولان. اگر غرض قرآن، اثبات يا تبيين تاريخي اين قضايا بود، کدام کتاب تاريخي است که يک حادثه را پنج يا شش بار تکرار نمايد؟! هم‌چنين اگر از عيسايي سخن مي‌گويد که مرده را زنده مي‌ساخت[11]، اين نه فقط داستان زندگي مسيح بلکه جريان زنده شدن تمامي مردگاني است که هدايت الهي، آنان را حيات مي‌بخشد. اگر از جنّ و شيطان و ابليس سخن مي‌گويد، مرادش بيان موجوداتي خارج از وجود انسان نیست که دانش او به درک آنها احاطه نمي‌يابد! چنين بياني از حکمت الهي به دور است. اگر جنّ را آن‌طور که گفته‌اند، مخلوقات مختار و داراي پيامبراني مخصوص بدانيم، ذکر مُبهم آنها در متن، چه گامي در هدايت انسان که موضوع قرآن است، برمي‌دارد؟!
البته اين رويکرد در فهم متن، که اساساً در خصوص هدایت انسان می‌باشد، بر شالوده‌های دیگری نیز بناء شده است. از جمله زبان قرآن (که در بند 1 ذکرش گذشت) و نيز جامعيت و کل‌ نگري (که در بند 3 بيانش خواهد آمد) پشتوانۀ آن است. اين پشتوانه در تمام موارد پيش گفته، به تفصيل قابل بيان است، اما به طور حتم در اين مختصر نمي‌گنجد. تنها به عنوان نمونه در مورد ماجراي زنده کردن مردگان و بينا ساختن کوران به اين آيات دقت نماييد:
«اي پيامبر، تو نمي‌تواني سخنان خود را به مردگان و کران بشنواني، هنگامي که روي گردانده به تو پشت مي‌کنند و راهنماي کوران ازگمراهي‌شان نخواهي بود؛ تو گفتار خود را تنها به گوش‌کساني مي‌رساني‌که آيات ما را باور دارند و تسليمند».[12]
 «آيا کسي‌که مرده بود و زنده‌اش ساختيم و نورِ (معرفت) فرا راهش قرار داديم تا در پرتو آن در ميان مردم پيش رود، همانند کسي است که گويي درتاريکي‌ها به سر مي‌برد و راه خروج ندارد؟ رفتار‌ کافران در نظرشان اينگونه آراسته شده است».[13]
اين‌آيات به وضوح نشان مي‌دهد که سخن قرآن از بينا شدن چشمان پيکر آدميان و زنده شدن جسم آنها نيست، زيرا پيامبر اسلام با جسد مردگان و نابينايان سخن نمي‌گفت. پس علاوه بر موضوع قرآن، زبان و بيان کتاب خدا، به خودي خود، انسان را به فهم متن هدايت مي‌کند.
نمونه ديگر از توجه به موضوع، آنجا است‌که مي‌گويد: «سست‌ترين خانه‌ها، خانۀ عنکبوت است».[14] روشن است ‌‌که مراد قرآن،‌ توضيح يک پديدۀ زيست‌ شناسانه نيست‌که ‌اکنون بخواهيم بحث‌ کنيم‌ که ‌‌واقعاً سست‌ترين خانه‌ها، خانۀ عنکبوت است يا خانۀ فلان حشره. و اگر مي‌گويد‌که «زشت‌ترين صداها، صداي خر است»[15] منظور بيان يک مسأله آواشناسي و موسيقي‌سنجي نيست، چون اينها موضوع قرآن نيست؛ بلکه مراد، بيان واقعيتي است که شکل تمثيل يافته. اين اصل به تمامي آيات مطرح در قرآن، تعميم مي‌يابد. به همين ‌صورت وقتي مي‌گويد‌که «انسان را از خاک خلق کرديم»[16] مرادش اين نيست‌ که به لحاظ زيست‌شناسي، انسان از خاک آفريده شده، هر چند از خاک آفريده شده باشد. بلکه منظور اين است که ويژگي‌هاي خاک در او نيز هست، يعني استعداد پروراندن، شکل پذيري، توان نهفتن صفت‌ها، رنگ‌ها، و تغيير آلودگي‌ها به بهترين رنگ‌ها و بوها و خوراکي‌ها، و کلاً تبديل بدي‌ها به خوبي‌ها، و دارا بودن ويژگي‌هاي مختلف ديگر. به همين ترتيب وقتي مي‌گويد‌‌که؛ جن را از آتش خلق کرديم[17]، يعني تمام ويژگي‌هاي آتش اعم از سوزندگي و شتاب و محو و نابود ساختن در هستي او وجود دارد. نه اينکه جن را از آتشي که ما حس مي‌کنيم، خلق کرده و انسان را از خاکي که زير پايمان است. چون اين تحليل‌هاي زيست‌ شناسانه، نه موضوع قرآن است و نه با زبانش سازگاري دارد. همان‌گونه ‌که مي‌گويد: «انسان از شتاب خلق شده است»[18]، و نيز «خداوندي که شما را از ضعف و ناتواني آفريد».[19]روشن است که مراد خداوند اين است که صفت شتاب و صفت ناتواني در ذات انسان نهاده شده، نه اينکه شتاب با آب آميخته شده و گل آدمي از آن سرشته شده است!
ديگر بار لازم است تأکيد نماييم که اين نگرش، برداشتهايش را به عنوان قرائتي در کنار ساير قرائت‌ها مطرح نمي‌کند، بلکه معتقد است که اين تبييني است که متن، خود از آيات خود ارائه مي‌دهد. در بند چهارم، اين بحث را با تعمّق بيشتري پي خواهيم گرفت.
 
3 جامعيّت و شُمول : يعني اينکه قرآن يک مجموعۀ منسجم و کامل است که آيات آن، يکديگر را تفسير و تبيين مي‌کنند. اينکه يک آيه از قرآن را جلوِ خودمان بگذاريم، لغاتش را معنا کنيم و سپس راجع به مفهوم آن داوري نماييم، به‌ کلي در اين مکتب منتفي و مردود است. ترجمه يک لغت، بايد با توجه به ساير کاربردهاي اين واژه در متن، صورت گيرد. مثلاً لغت «طير» در قرآن، با معناي خاصي بکار رفته است. پرندگان، چه آنجا که داوود با آنها به گفتگو مي نشيند، چه آنجا که عيسي در آنها مي‌دمد، چه آنجا که ابراهيم آنان را قطعه قطعه بر کوهها مي‌نهد و چه آنجا که توسط خداوند بر دوش آدميان گماشته مي‌گردند، همه و همه را بايد در کنار يکديگر نشاند و معنا نمود، تا مراد از کاربرد «طير» در قرآن روشن گردد.
به همين ترتيب در مورد «طين»، همان‌گونه که ذکرش رفت، بايد توجه نمود به همان صورتي‌که مراد خداوند از خلقت از طين، آفرينش انسان از خاک زميني (به مثابۀ ماده‌يي زمين ‌شناختي) نيست، پرنده‌يي هم که از هيأت طين است و عيسي در آن مي‌دمد، ساخته شده از گل (آميخته خاک و آب) نيست. نگاه جامع‌ نگر معتقد است، لغات کتاب را بايد با نگاه به آيات ديگر معنا نمود. نمونه ديگر لفظ «سماء» در قرآن است. وقتي قرآن در وصف خداوند مي‌گويد: «کسي ‌که در آسمان است»[20]، آيا مرادش اين است ‌كه خداوند در همين آسماني‌كه فراز ما است ساكن است؟! حال­كه چنين نيست بايد اين‌ توشۀ معنايي ‌‌را از اين ‌‌آيه برداريم و به ‌سراغ ساير سماءهاي قرآن برويم. اين يعني جامعيّت قرآن. اگر اين اصل را در كنار دو اصل فوق، «زبان» و «موضوع» قرآن، قرار دهيم، اين نتيجه‌كلي حاصل مي‌شود ‌كه تمامي الفاظ كتاب، از جمله «سماء»، حاوي مفهومي است که ذکرش در قرآن اشاره دارد به اين خاصيت و صفت نهفته در آن واژه، نه به معناي سطحي و لفظي آن.
4 برداشت‌هاي گونه‌گون از متن : تبيين موضع اين رويکرد، نسبت به قرائت‌هاي متفاوت از متن قرآن، به دليل ظرائف و دقائقي که درآن نهفته است، دشوار مي‌نمايد. اين نگرش معتقد است که قرآن از خود تبييني ارائه مي‌دهد که واحد و تفسير ناپذير است. قرائت‌هاي گوناگون از آنجا ناشي مي‌شود که هرکس با مفاهيمي‌که از واژه‌ها در ذهن دارد و نيز با انتظارات خود از متن، به سراغ قرآن مي‌رود. اما روِيکرد مورد نظر ما، چنين عملي را تفسير به رأي دانسته، تفسير تحقيقي را در برابر آن قرار مي‌دهد و مي‌گويد؛ تدبّر و تحقيق در متن با توجه به اصول سه‌گانه فوق - زبان، موضوع و جامعيّت - در نهايت به برداشت‌هايي در چارچوب موضوع قرآن و سازگار با زبان آن منجر خواهد شد. البته ممکن است اين برداشت­ها بر هم منطبق نباشند، اما از آنجا که از تعبير دلبخواهانه واژه‌ها فارغ گشته‌اند، تفاوت چشمگيري هم با يکديگر ندارند. البته در مورد آيات احکام، علاوه بر اينها، به ابزار ديگري هم نياز هست که در بند 6 - سنت پيامبر - شرح آن خواهد آمد.
براي روشن شدن توضيحات فوق و تفاوت ميان تفسير به رأي و تفسير تحقيقي به اين آيه توجه نماييد: «فَبَشِّر عِبادي الذينَ يَستَمعُونَ القَولَ فَيَتَّبعونَ اَحسنَه / به بندگان من بشارت بده، آنان‌که سخن را مي‌شنوند آنگاه بهترين آن‌ را تبعيت مي‌کنند»(زمر 18). اين آيه را غالباً چنين معنا کرده‌اند که؛ به بندگان من بشارت بده، آنان‌که هر سخني را مي‌شنوند و از بهترين آنها تبعيت مي‌کنند! در‌حالي‌که لغت «القول» در خود متن تبيين شده است آنجا که مي‌گويد: «اَفَلم يَدَّبروا القَول / آيا در سخن تدبر نمي‌کنند»(مؤمنون 68)، و مراد آيه از «القول» به بیان قرآن و نیز تفسیر مفسران، کلام خدا است. بسياري آيات ديگر نيز نشان مي‌دهد که «القول» در قرآن به معناي سخن خداوند يا وعدۀ او است.     
در ضمن آيۀ 55 سورۀ زمر[21] و آيۀ 145 سورۀ اعراف[22] روشن مي‌سازد که معناي «قول را شنيدن و به بهترين آن عمل‌کردن» چيست. پس چطور بندۀ هدايت يافتۀ خداوند مي‌تواند به هر سخني گوش فرا دهد؟! در ضمن توجه به قواعد زبان روشن مي‌کندکه وقتي کلمه‌يي با الف و لام تعريف در زبان عربي مي‌آيد، معرفه است و به معناي «گفتار مشخص» است نه «هر سخني». پس معناي آيه اين است که «پس بشارت ده بندگان مرا، آنان که «قول» - آیات کتاب - را گوش مي‌دهند و بهترين (شکل) آن را پيروي مي‌کنند»، يعني پس از استماع فرامین الهی، در حیطۀ امر یا نهی، نهایت سعی خود را بکار می‌بندد تا «امر» را به کامل‌ترین وجه و کمترین نقصان بانجام رساند، و با تمام قوا، از «نهی» او اجتناب ‌ورزد. البته آزادي انديشه و بيان، و اساساً آزادي در عمل، در بسياري آيات ديگر به رسميت شناخته شده است، اما از اين آيه، اين مفهوم مستفاد نمي‌گردد.
اين مثال مفصل را از آن جهت آورديم که نشان دهيم، با اين توضيحات ديگر نمي‌توان گفت ‌که معناي پيشين براي آيه نيز قرائتي است از متن. چون با تبييني‌که متن از خودش ارائه مي‌دهد در تعارض است. بناءبراين هرکس بايد قرائتش را از متن، بر ادلّه محکم عقلي و منطبق با زبان و موضوع قرآن استوار سازد، به گونه‌يي‌که همگوني با ساير آيات متن داشته باشد. ولي چون هر دليلي، قابل نقد و ردّ و ابرام است، قرائت‌هاي معتبر و نامعتبر از متن، بوجود مي‌آيد. به همين ترتيب با بحث‌هاي پيش‌گفته، اگر بگوييم نفخ عيسي در «طين» و هیأت «طَیر»، با توجه به معناي «دميدن»، یعنی «حيات بخشيدن و مرده را زنده کردن»، و نیز با عنایت به مفهوم «طين» در قرآن، که بنیان مادی هر چیزی است، دميدني ظاهري و مادی نيست، اين يک قرائت از متن در کنار ساير قرائت‌ها نمی‌باشد! بلکه اين قرائتي است‌که با زبان قرآن و نيز با تبيين متن از خود، سازگار است. اما «دميدن» به معناي فوت کردن، و با این فوت، جسم بی‌جان را جان بخشیدن، یعنی کار خدا را انجام دادن، و «طين» به معناي مخلوطي از خاک و آب، ادبياتي است که اصلاً سازگاري با موضوع و کليّت قرآن ندارد. خداوند چون مخاطبش انسانها بوده‌اند، از نماي گفتار آدميان، يعني همين تعابير ملموس و محسوس، براي بيان سنت‌هاي حاکم بر نظام آفرينش بهره جسته است. اين نکته لطيفي است که شرحش در بند (1) گذشت. بناءبراين، برداشت از آيات قرآن بايد با موضوع و زبان آن سازگار و با مجموعه آيات ديگر همگون باشد. بناءبراين هر قرائتي نمي‌تواند معتبر باشد. در ضمن در مورد آيات احکام و شرايع، برداشت از متن بايد با سنّت رسول و سيرۀ عملي پيامبر انطباق داشته باشد. اين موضوعي است که در بند (6) ذيل عنوان «سنت پيامبر» به آن خواهيم پرداخت.
 
5 شأن نزول : در اين رويکرد به متن قرآن، هيچ‌گاه در تفسير آيه‌يي به شأن نزول آن استناد نمي‌شود. تکيه بر شأن نزول آيات، نخستين گام در تاريخي کردن متن بوده است. قرآن کتاب تاريخ نيست‌که وقايع زمانۀ پيامبر اسلام يا پيامبران پيشين را براي مردمان ساير زمان‌ها شرح دهد. اگر هم براي بيان حقيقتهاي نظام عالم، چارچوب وقايع و حوادث زمان يا داستانهاي تاريخي را بر مي‌گزيند، اين به معناي آن نيست‌ که آيات براي شرح آن واقعه يا حادثه نازل شده است؛ بلکه اتفاقات عصر، تنها بستري است براي بيان سنّت‌هاي حاکم بر اين جهان، که به تصريح خود قرآن، اين سنّت‌ها تغيير ناپذيرند و نه محدود به زمانند و نه مکان.[23] اما در بند اين قاعده گرفتار آمدن، آفتي است که بسياري از تفاسير را فراگرفته است. اين آفت فراگير، باعث شده کتاب خدا به کتاب داستان تبديل شود؛ داستان قوم بني اسرائيل، عيسي، سليمان، اصحاب فيل، سامري و موسي، نوح، يونس، ايوب، اصحاب کهف، يوسف و... . بديهي است با اين نگرش،‌ که رواج فراواني هم دارد، از جهان‌بيني عميقي‌که متن درصدد تبيين آن است، هيچ اثري باقي نماند. به همين سبب تصور مسلمانان از کتابشان، مجموعه‌يي است از قصص تاريخي و احکام فقهي. اين بدان سبب است ‌که مفسّران کمتر به اين نکته دقت کرده‌اند که قرآن، قانونمندي‌هاي اين نظام را که براي تمام آدميان در همۀ اعصار، برقرار و هميشگي است، در قالب داستان‌هاي جاري در زندگي پيشينيان بيان نموده است.[24] داستان‌هاي زندگي انبياء، در حقيقت فراز و فرودهاي گذر عمر هر انساني است وقتي‌که به سوي خدا گام برمي‌دارد و مي‌خواهد مردم را نيز بدان سو راه نمايد. واکنشهاي مخاطبان پيامبران نيز، عکس‌العمل طبقات مختلف مردم در زمانهاي مختلف در برابر سخن حق است، که پيوسته در طول تاريخ بوده، هست و خواهد بود. در غير اين ‌صورت، هيچ دليلي نداشت‌ که در قرآن مذکور گردد.
بناءبراين در قيد شأن نزول آيات ماندن و محدود‌ کردن درک متن به همين فهم تاريخي از آيات، بيراهه‌يي است چنان رايج و همگاني‌که انگار شاهراه درک قرآن است! البته مفسران، به اين موضوع اقرار دارند که اين داستانها براي درس‌آموزي و عبرت‌اندوزي در متن آمده، اما وقتي به شرح اين آيات مي‌رسند، بعضاً آن‌چنان غرق در نقل داستانهاي رسائل عهد عتيق و ديگر روايت‌هاي تاريخي مي‌گردند‌كه آنچه ‌را خود در اصول بناء نهاده و پذيرفته‌اند، به  فراموشي مي‌سپارند.
 
6 سنّت پيامبر : هر چند در اين مکتبِ تفسيري، تمايزي ميان آيات متن وجود ندارد، اما ما براي شفافيت بحث، آيات را به دو دسته کلي طبقه‌بندي مي‌کنيم: آياتي‌ که تشريع‌کنندۀ حکم يا تعيين‌کنندۀ تکليفي هستند ‌که به «آيات احکام» مشهورند و آياتي‌که بيان سنتهاي حاکم بر جهان هستي و نتايج آنها را شامل مي‌شوند. فهم آيات دسته دوم، به همان صورتي است که در بندهاي پيشين از آن سخن رفت. اما براي فهم دقيق «احکام الهي» - آيات دستۀ نخست - بايد ببينيم پيامبر اسلام، نسبتش را با اين آيات چگونه تعيين کرده است. مثلاً اگر مي‌خواهيم بگوییم که فلان آيه ناظر بر قتل مرتد است، بايد فهم رسول از آیه را در کنار عمل او به آیه قرار دهیم، اگر دو طرف قضیه همخوانی و هماهنگی داشته باشد، سنّت قطعي حاصل است و می‌توان از آن تبعیت کرد. ولی اگر روایات حاکی از عمل رسول خدا (ص) تخالف با صریح آیات داشته باشند، قطعاً چنین روایاتی افتراء به رسول است و باید قرآن مقدم داشته شود، بناءبراین وقتی قرآن حکمی بر قتل مرتد ندارد، باید در این فتوای فقهی رایج تجديد نظر نماييم، چون خود قرآن تاکيد مي‌کند که فهم متن را بايد در کنار عمل و گفتار پيامبر صورت داد.[25] پس امکان ندارد حکمي در قرآن، حاضر و در سنّت پيامبر غائب باشد. پس اگر از آيات احکام چيزي را استخراج کرديم که در روش و سيرۀ متواتر و قطعی پيامبر(ص) ردّپايي از آن يافت نمي‌شود، استنتاج ما خطاء است.
اين رويکرد با چنين نگرشي، قتل مرتد، قطع يد سارق، سنگسار زاني، جواز جنگ ابتدائي و بسياري احکام رايج ديگر در فقه را خارج از حيطه سنّت معتبر و قطعي پيامبر(ص) مي‌داند و احکام آن ‌را ميراث جاعلان و سنّت‌سازان مي‌شمارد.
 
7 نَسْخ در قرآن : از منظر اين مکتب، «نسخ» در قرآن، مغاير رسالت پيامبر خاتم و ناقض غرض بعثت او شناخته مي‌شود. آيه‌يي هم که مي‌گويد: «هرآيتي را که يکسره برداريم و يا از يادها ببريم، بهتر از آن يا همانندش را مي‌آوريم»[26]، مراد تحریفات شرایع پیشین است، و نیز پديده‌هاي زیست محیطی انسان و دستاوردهاي علمي و صنعتي بشر است، نه نسخ آيات قرآن که کتاب هدایت است برای جهانیان تا پایان عالم. اين بیان، با ديگر آيات نيز سازگار است.[27]
بحث دربارۀ آياتي که مفسران مختلف، به نسخ آنها قائل شده‌اند و طبقه‌بندي آنها، در اين مختصر نمي‌گنجد. تنها ذکر اين نکته‌کافي است‌که در اين رويکرد، بجاي پناه‌بردن به «ناسخ و منسوخ» در حل تناقضاتي که اغلب مفسران در متن يافته‌اند، توجه به سياق متن و دقت در تفاوت کاربرد آيات، جايگزين مي‌شود و مستند واقع مي‌گردد. در هر صورت هيچ آيه‌يي از متن، منسوخ نيست و تمامي آيات در جايگاه خود، معتبر و هميشگي و جاويدانند.
اين رويکرد به قرآن، که البته قدمتي به اندازه متن دارد و بدعتي نوپا نمي‌باشد، عميقاً بر اين اعتقاد است که قرآن، با دارا بودن چنين ابزارهايي، متني زنده و وراي قواعد، سنّتها و مناسبات زمانه خويش است. قرآن، سُنَن حاکم بر جهان هستي را که ثابت و تغييرناپذيرند، براي همۀ جهانيان، در هر زماني، شرح مي‌دهد. پايبندي به اين سنتها، در وجوه مثبت و منفي - کردن و نکردن، امر و نهي - انسان را با کلّ جهان هستي، هماهنگ مي‌سازد و سعادت را نخست در اين دنيا و سپس در ادامۀ حياتش در جهان ديگر، برايش به ارمغان مي‌آورد. اين مکتب معتقد است، حيات ديگر، ادامۀ زندگي اين جهاني است و سعادت و سرافرازي در دنيا، نماد و نمود پايبندي به سنتهاي شرح داده شده در متن، و نيز مقدمه‌يي بر پاداش آن جهاني است.
همان‌طور که ذکرش رفت، سخن گفتن از انديشه‌هاي قرآني کسي ‌که تمامي دعوتش در بازگشتي خردورزانه و عقل‌گرایانه به متن، خلاصه مي‌گردد، در يک مقاله براي خوانندگاني که در سطوح مختلفي هستند، به دشواري‌هاي فراواني آميخته مي‌گردد. شايد اين مُجمَل، تنها بازتاب اندکي از بغض فروخفته‌یي است که با روزهاي دراز عمر او عجين بود که؛ چرا کتاب الهي اين قدر مهجور است و جعل و خرافه تا اين حد مشهور؟! و اينکه؛ چگونه دومي توانسته است جاي اولي را پر کند؟! باشد که نداء او در روزگاري که سنّت‌گرايان و نوگرايان، هر دو در بي‌اعتنائي به متن قرآن، رقيب ِيکديگرند، محقّقان و پژوهندگان را گامي به جلو باشد و جهان‌بيني شگفتي را که آفرينندۀ عالم، در کتابش وصف کرده است، ديگر بار دست‌ کم در
کنار ساير جهان‌بيني‌ها بنشاند و آن را از مُحاق جهالتها و تجاهلها خارج سازد.
 

[1]: ابراهیم 4 :  وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلاَّ بِلِسَانِ قَوْمِهِ.
[2]: قلم 3 تا 5 : اقْرَأْ وَرَبُّكَ الْأَكْرَمُ، الَّذِي عَلَّمَ بِالْقَلَمِ، عَلَّمَ الْإِنسَانَ مَا لَمْ يَعْلَمْ.
[3]: جاثیه 29 : هَذَا كِتَابُنَا يَنطِقُ عَلَيْكُم بِالْحَقِّ.
[4]: فصلت 21 : قَالُوا أَنطَقَنَا اللَّهُ الَّذِي أَنطَقَ كُلَّ شَيْءٍ.
[5]: بقره 159 و 185 ، آل عمران 138 ، نساء 26 ، نحل 64 ، نمل 2 و...
[6]: انعام 154 و یوسف 111
[7]: بقره 30 تا 39
[8]: تین 4 و 5
[9]: اعراف 148
[10]: بقره 54 تا 61 و...
[11]: مائده 110
[12]: نمل 80 تا 82
[13]: انعام 122
[14]: عنکبوت 41 : وَإِنَّ أَوْهَنَ الْبُيُوتِ لَبَيْتُ الْعَنكَبُوتِ.
[15]: لقمان 19 : إِنَّ أَنكَرَ الْأَصْوَاتِ لَصَوْتُ الْحَمِيرِ.
[16]: حج 5 : فَإِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن تُرَابٍ.
[17]: حجر 27 و الرحمن 15.
[18]: انبیاء 37 : خُلِقَ الْإِنسَانُ مِنْ عَجَلٍ.
[19]: روم 54 : اللَّهُ الَّذِي خَلَقَكُم مِّن ضَعْفٍ.
[20]: ملک 16 : أَأَمِنتُم مَّن فِي السَّمَاء أَن يَخْسِفَ بِكُمُ الأَرْضَ فَإِذَا هِيَ تَمُورُ.
[21]: وَاتَّبِعُوا أَحْسَنَ مَا أُنزِلَ إِلَيْكُم مِّن رَّبِّكُم.
[22]: وَكَتَبْنَا لَهُ فِي الأَلْوَاحِ مِن كُلِّ شَيْءٍ مَّوْعِظَةً وَتَفْصِيلًا لِّكُلِّ شَيْءٍ.
[23] : احزاب 62 ، فتح 23 ، اسراء 77 و ... .
[24] : نساء 26
[25] : نساء 59 : يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ... .
[26] : بقره 106: مَا نَنسَخْ مِنْ آيَةٍ أَوْ نُنسِهَا نَأْتِ بِخَيْرٍ مِّنْهَا أَوْ مِثْلِهَا.
[27] : به عنوان نمونه؛ نحل 101: وَإِذَا بَدَّلْنَا آيَةً مَّكَانَ آيَةٍ وَاللّهُ أَعْلَمُ بِمَا يُنَزِّلُ.
ارسال نظر
*