دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 2342
تاریخ انتشار : 1396/01/03

صفات شیعه

علامه سید محمد جواد موسوی غروی، در کتاب چند گفتار، فصل هشتم، بحثی مطرح نموده‌اند، تحت عنوان «صفات شیعه» که در آن با استناد به احادیث و روایات متواتر و صحیح به معرفی شیعه از منظر ائمه صلوات الله علیهم پرداخته‌اند. وی سخن خود را اینگونه آغاز نموده‌ است: مكتب تشيّع كه طريقه رهروان راستين هدايت و پيروان خالص پيامبر مى‌باشد، به مرور ايام دستخوش زوائد و پيرايه‌هاى فراوان شد، به گونه‌يى كه از اهداف رسول خدا و ائمّـه هدى صلواتُ اللّه عليهم دور افتاد و به فرقه‌هاى مختلفه و افكار متشتّـته منقسم گشت. خطاب حكيم به رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله نيز از همين باب است كه مى‌گويد: بسكه ببستند براو برگ وساز گرتو ببينى نشناسيش باز
پيشوايان مكتب تشيع، كه عترت پيامبر صلّى‌اللّه عليه و آله بودند و مورد توصيه و سفارش او، در روايات متواتره، سعى بليغ در تبيين و تحكيم و تثبيت مبانى فكرى و عملى اين مكتب نمودند، و در اين راه از نَفْس و نفيس خود گزشتند. با اين حال، پيروان ائمّـه عليهمُ السّلام، يعنى شيعه ديروز و امروز، در معرفت اين مبانى وعمل به‌آن كوتاهى كردند، و از آثارموعودِ در قرآن براى مؤمنان، محروم ماندند. دراين مبحث، برخى روايات راكه ائمه‌هُدى عليهمُ السّلام درصفات و خصوصيّات شيعه گفته‌اند متذكر مى‌شويم، باشد كه تذكره‌يى مفيد در بازگشت به اصل تشيع گردد.
جابر از ابى‌جعفر عليه السّلام روايت كرده كه:
حضرت به من فرمود : اى جابر! آيا هركس به مذهب تشيع درآمد، كفايت مى‌كند كه فقط بگويد كه ما اهل‌بيت را دوست مى‌دارد؟! پس قَسَم به خدا شيعه ما نيست جز آن كس كه از معصيت خدا پرهيز كند و وى را اطاعت نمايد، و شناخته نمى‌شده‌اند اى جابر مگر به فروتنى و خشوع[1]  و امانت‌دارى و كثرت ذكرِ خدا و روزه و نماز و نيكى به والدَين و مراقَبَت از همسايگان فقير و درمانده و مقروضين و يتيمان، و صدق گفتار و تلاوت قرآن و بازداشتن زبان از مردم، مگر به خير و نيكى، و امين اشياء قبيله‌هاى خود بودن.
جابر مى‌گويد: گفتم اى فرزند رسول خدا امروز كسى را به اين صفت نمى‌شناسيم!
پس فرمود: اى جابر! دستخوش افكار گوناگون نشوى كه از راه منحرفت سازد! آيا براى شخص كافى است كه بگويد على را دوست مى‌دارم و او ولىّ من است، سپس، با اين حال، عامل و فعّال نباشد؟! پس اگر مى‌گفت: من رسول خدا صلّى‌اللّه عليه وآله و سلّم را دوست مى‌دارم، رسول خدا هم كه از على برتراست، ولى سيره او را پيروى ننمايد و به سنّت او عمل‌نكند، اين دوستىِ او وى را هيچ نفعى نمى‌رساند. پس تقواى خدا را پيشه كنيد و براى آنچه نزد خدا است عمل نماييد.
بين خدا و بين اَحَدى خويشاوندى نيست. محبوب‌ترين بندگان نزد خداى تعالى و بزرگوارترين آنها پرهيزگارترين و عامل‌ترين آنها به طاعت او است. اى جابر! كسى به خداى تعالى تقرُّب ننمايد مگر به طاعت او. برائت از آتش با ما نيست، و كسى را بر خدا حجّتى نيست. هركس مطيع خدا باشد پس هم او دوست و ولىّ ما است، و هركه از فرمان او سرپيچى كند هم او هم دشمن ما است، و وَلايت ما حاصل نشود مگر به عمل و پارسايى[2] .
و محمدبن عَرَفَه از ابى عبداللّه عليه السّلام روايت كرده كه گفت :
پيامبر صلّى اللّه عليه و آله فرمود: آيا مى‌خواهيد شما را خبر دهم كه كدامين شما به من شبيه‌تر است؟
گفتند: بلى يا رسول‌اللّه!
فرمود: آن كس از شما كه نيكو خُلق‌تر و نرم‌خوتر و نسبت به خويشانش سخى‌تر باشد، و دوستى او با برادران دينيش شديدتر، و در دفاع از حق پايدارتر، و آن كس از شما كه بيش از همه خشمش را فروبَرَد و گزشتش بيشتر، و انصافش در رضا و غضب از همه افزون باشد[3] .
و نيز از حَـذّاء از ابى‌جعفر عليه السّلام روايت شده كه گفت :
مؤمن فقط كسى است كه هرگاه خشنود گردد، خشنودى او وى را نه در گناه بَرَد نه در باطل[4] ، و هرگاه خشم‌گيرد، خشمش وى را از گفتارحق خارج نسازد، و كسى كه هرگاه قدرت يابد، قدرتش وى را به سوى آنچه حقش نيست نكشاند[5] .
و محمد بن‌مُسلِم از حضرت باقر عليه السّلام روايت كرده كه گفت :
مذاهب و روشهاى گوناگون (در رفتار وگفتار) شما را منحرف نسازد! پس به خدا سوگند شيعه ما نيست مگر كسى كه اطاعت حق تعالى بنمايد[6] .
و در روايت اَبى‌وَهْب است كه مى‌گويد :
از حضرت ابى‌عبداللّه عليه السّلام پرسيدم: چگونه رفتارى سزاوار ما است كه با افراد قوم خود (شيعه)، و با ساير مردمى كه با ما آميزش دارند (اهل سنّت)، داشته باشيم؟
فرمود: نسبت به ايشان اداء امانت مى‌كنيد، و به سود يا ضدّ آنان اقامه شهادت مى‌نماييد، و عيادت بيمارانشان مى‌رويد و در تشييع جنازه آنها حاضر مى‌شويد[7] .
فيض در شرح اين حديث مى‌گويد :
راوى از حقوق مشترك بين خاصّه و عامّه مى‌پرسد كه اوّلى را به «قوم» تعبيرنموده و دومى را به «مردمى كه با آنها آميزش دارد»[8] .
ابن‌وَهْب در روايتى ديگر همين مطلب را از حضرت ابى‌عبداللّه عليه السّلام مى‌پرسد، و حضرت در پاسخ او مى‌گويد :
به ائمه خود كه به آنان اقتداء مى‌كنيد و آنچه آنها مى‌كنند انجام مى‌دهيد، نظر افكنيد، پس قسم به خدا كه آنها از بيمارانشان عيادت مى‌كنند، و در جنائز مردگانشان حاضر مى‌شوند و به سود يا زيانشان شهادت مى‌دهند و امانتشان را اداء مى‌كنند[9] .
ابن مُسكان از حبيب خَثعَمى روايت كرده كه از حضرت ابى‌عبداللّه عليه السّلام شنيده است كه فرمود:
برشما باد پارسايى و كوشش، و اينكه در تشييع جنازه‌ها شركت كنيد و از بيماران عيادت نماييد و همراه با مردم خود در مساجدتان حاضر شويد، و آنچه را براى خود دوست داريد براى مردم (اهل سنت) هم دوست بداريد[10] .
زيد شَحّام روايت كرده كه ابى‌عبداللّه عليه السّلام به وى فرمود :
(اى زيد)، به كسانى كه مى‌بينى از من پيروى مى‌كنند و گفتار مرا مى‌گيرند سلامم را برسان، و (بگو) من شما را سفارش مى‌كنم به پرهيز از معصيت الهى و پارسايى در دينتان و كوشش در راه خدا و راستىِ گفتار و اداء امانت و طول سجود و حُسنِ جِوار[11] .
پس همين است كه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم آورده. و امانت را به كسى اداء كنيد كه شما را در حفظ آن امين دانسته، چه نيك باشد يا بد. زيرا رسول خدا صلَّى اللّه عليه و آله پيوسته به اداء نخ و سوزن امر مى‌نمود. عشيره‌هاى خود را (كه اهل سنّتند) صله رَحِم كنيد و بر جنازه‌هايشان حاضر شويد، و از بيمارانشان عيادت كنيد، و حقوقشان را بجاآوريد، و همانا هرشخصى از شما هرگاه در دينش پارسايى نمايد و راست بگويد و اداء امانت كند و خُلقش با مردم نيكو باشد، مى‌گويند: اين جعفرى است. پس اين مرا مسرور نموده دلم را شاد مى‌سازد، و مى‌گويند: اين ادب جعفر است. و هرگاه غير از اين باشد، بلاء و ننگ او مرا فرامى‌گيرد و مى‌گويند: اين ادب جعفر است.
به خدا سوگند پدرم عليه السّلام برايم مى‌گفت: همانا اگر شخصى از شيعه على در قبيله‌يى از اهل سنّت باشد، زينت آن قبيله است، و نيز امانت‌دارترين آنها و بيش از همه حافظ حقوقشان، و نيز راستگوترين آنها. آنان وى‌را وصىّ خود مى‌گيرند و ودايع خود را نزد او مى‌سپارند. اگر ازآن عشيره درباره او بپرسى مى‌گويند: چه‌كسى همانند او است؟ همانا او امانت‌دارترين و راستگوترين ما است[12] .
زيد شحّام مى‌گويد از ابى عبداللّه عليه السّلام شنيده است كه فرمود :
بر شما باد پرهيز از معصيت خدا و پارسايى و كوشش در اطاعت پروردگار، و راستىِ گفتار و اداء امانت و حُسن خُلق و نيكى با همسايگان، مردم را با غير زبان به سوى خود فراخوانيد، و زينت باشيد نه زشتى و ننگ[13] .
فيض در بيان اين حديث مى‌گويد:
«مردم را با غير زبانتان به سوى خود فراخوانيد» يعنى؛ با محاسن اعمال و مكارم اخلاقتان دعوت‌كننده مردم به طريقه مُثلى و مذهب حق خود باشيد. زيرا هرگاه مردم شما را ببينند كه بر سيره حسنَه و راهى جميل هستيد، نفسشان با ايشان منازعه مى‌كند كه به مذهب تشيّع شما داخل شوند. و اينكه فرموده: «زينت باشيد نه زشتى و ننگ» يعنى؛ زينت ما باشيد و زشتى و ننگ براى ما نباشيد[14] .
عبدالرّحمن بن‌الحـجّاج البَـجَلى از محمد بن‌مسلم از ابى‌عبداللّه عليه السّلام روايت كرده كه فرمود :
همين كه على عليه‌السّلام والى شد، برفراز منبر رفته حمد خدا وثناءِ براو گفت، سپس فرمود: به خدا سوگند، تا زمانى كه در مدينه يك نخل خرما دارم، يك درهم از بيت المال شما كم نخواهم‌كرد (برنمى‌دارم)، پس شما خود تصديق‌كنيد درحالى‌كه مى‌بينيد من از خود منع مى‌كنم آيا ممكن است به شما (بيش از حقّتان) بدهم؟!
پس از آن عقيل كَرَّمَ اللّه وَجهَه بپاخاسته گفت: به خدا قسم، آيا مرا با سياهى در مدينه برابر مى‌سازى؟!
حضرت فرمود: بنشين! آيا دراينجا كسى جز تو نبود؟! و برترى تو بر او چيست جز به سابقه يا تقوى[15] ؟!
فيض در توضيح خطاب حضرت به عقيل مى‌گويد :
عقيل رضى‌اللّه عنه از اينكه على عليه السّلام او را با فرد سياهى برابرنمود شكايت داشت، نه بدان علّت كه وى را از عطاء منع نموده بود. پس حضرت عليه السّلام در پاسخ او فرمود: عدل چنين اقتضاء مى‌كند. و مرادش از «سابقه» سبقت در ايمان و مبادرت به هجرت است. حال اگر گفته شود چرا حضرت عليه السّلام تقوى و سابقه را در عطاء به تفضيل مراعات نمى‌نمود، بلكه همه را برابر قرار مى‌داد، مى‌گوييم : زيرا آن موضوعى است كه در آخرت به آن اجر داده‌مى‌شود نه در دنيا كه احتياج همه در آن يكسان است[16] .
ابوحمزه ثُمالى از حضرت سجاد عليه السّلام روايت كرده كه فرمود :
همانا منفورترين مردم نزد خدا كسى است كه گفتار و روش امامى را بپزيرد ولى از عمل او پيروى نكند[17].
و على‌بن رِئاب از ابى‌عبداللّه عليه السّلام روايت كرده كه گفت:
همانا ما شخص را مؤمن نمى‌شماريم تا آنكه مريد باشد و امر ما را تماماً پيروى كند، و نشانه پيروى از امر ما و ارادت او، وَرَع و پارسايى است، پس بدان آراسته شويد تا خدا شما را رحمت‌كند، و با آن دشمنان ما را سرافكنده سازيد تا خدا شما را سرافراز گرداند و حيات بخشد[18] .
ونيز عُبَـيد بن زُرارَة روايت كرده مى‌گويد :
ابن‌قَيس ماصر و عَمرو بن ذَرّ بر ابى‌جعفر عليه السّلام وارد شدند، و گمان مى‌برم ابو حنيفه نيز با آن دو بود. آنگاه ابن قيس ماصر آغاز سخن كرده گفت :
همانا ما اهل دعوت و اهل ملّت خود را، به سبب معاصى و گناهان، از ايمان خارج نمى‌كنيم.  وى مى‌گويد: ابوجعفر عليه السّلام به او فرمود :
اى ابن قيس! مگر نه اين است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود: شخص زنا نمى‌كند در حالى كه مؤمن است و دزدى نمى‌كند در حالى كه مؤمن است؟ پس تو و يارانت به هر راهى كه مى‌خواهيد برويد[19] .
و محمد بن‌حكيم روايت كرده مى‌گويد :
از ابى‌الحسن، حضرت كاظم، عليه الّسلام پرسيدم: آيا كبائر شخص را از ايمان خارج مى‌كند؟ گفت: آرى! و غيركبائر نيز چنين است. رسول‌خدا صلّى‌اللّه عليه وآله فرمود : شخص زنا نمى‌كند در حالى كه مؤمن‌است و دزدى نمى‌كند درحالى كه مؤمن است[20] .
و محمد بن مُسلِم مى‌گويد :
از حضرت صادق عليه السّلام از ايمان جويا شده پرسيدم: آيا عمل جزء ايمان است؟ فرمود: آرى! ايمان نيست مگر به عمل، و عمل جزء آن است، و ايمان ثابت نمى‌شود مگر به عمل[21] .
ونيز عبداللّه بن‌ابى‌يَعفور از ابى‌عبدِاللّهِ عليه السّلام روايت كرده كه فرمود :
فراخوان مردم باشيد به غير زبان خود، تا از شما پارسايى و كوشش در راه خدا و نماز و نيكى را ببينند، زيرا دعوت كننده (و انگيزه تمايل مردم به مذهب شما) همين عمل شما است[22] .
واز ابى‌جعفر باقر عليه السّلام روايت شده كه فرمود :
اى گروه شيعه، شيعه آل محمد، تشكچه و نمرقه[23] ميانه باشيد تا آنكه غلوّكرده و پيش
افتاده به سوى شما بازگردد، و آنكه از شما بازمانده به شما بپيوندد. آنگاه مردى از انصار كه سعدش مى‌گفتند پرسيد :
فدايت گردم! غالى كيست؟
فرمود: مردمى كه پيرامون ما چيزى را مى‌گويند كه ما درباره خود نمى‌گوييم. پرسيد : تالى كيست؟
فرمود: تالى، كسى است كه خير مى‌خواهد تا برآن پاداش داده شود (يعنى مى‌خواهد اعمال خير را بشناسد).
سپس روى به ما كرده فرمود :
سوگند به خدا كه برائتى با ما نيست، و بين ما و خدا خويشى نيست، و ما را بر خدا حجّتى نيست، و ما به خدا تقرُّب نمى‌جويم مگر به طاعت. پس هركه از شما كه مطيع خدا باشد وَلايت ما وى را سود بخشد، و هركه از شما كه عِصيان خدا كند وَلايت ما وى را سود نبخشد ، واى بر شما! مبادا فريفته شويد! واى بر شما! مبادا فريفته شويد[24] ! (پس در صورتى كه گنهكار باشيد دعواى ولايت شما دروغ است).
و از اميرالمؤمنين عليه السّلام است كه فرموده:
و همانند كسى مباش كه بى عمل اميد آخرت دارد، و با درازى آرزو در توبه تأخير مى‌كند[25] .
ابن ابى‌الحديد مى‌گويد:
«مُرجِئَـه» از اصحاب مُقاتِل بن سليمان، و قائل به اين هستند كه با گفتن شهادَتَين هيچ معصيتى به ايمان ضرر نمى‌رساند، و هركس ذرّه‌يى از ايمان در قلبش باشد داخل آتش نمى‌شود. و اول كسى‌كه قائل به «ارجاء» شد معاوية بن ابى‌سفيان بود[26] .
 
[1]- ترجمه صحيح «خضوع» به فارسى همان «فروتنى» است، به اين معنى كه جسم و تَن و ظاهر انسان خالى ازتكبّر بوده حركات و سَكَنات اعضاءِ بدن، نشانه تسليم فرد در برابر خالق باشد. و اما «خشوع» به معناى تسليم باطنى و محو كِبر و خودخواهى از صفات و اخلاق انسان است.
[2]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 38.
[3]- كافى/ وافى، كتاب الايمان و الكفر، ص 38.
[4]- يعنى خشنودى و رضاى او از دوستان و خويشان و هركس ديگرى موجب نمى‌گردد كه بدى آنها را ناديده انگارد و به سكوت برگزاركند و به نفع ايشان مرتكب باطل يا گناهى گردد. بلكه به سختى ايشان را مؤاخذه واحقاق حق مى‌نمايد.
[5]- كافى/ وافى، كتاب الايمان و الكفر، صص 36 تا 38.
[6]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 60.
[7]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 97.
[8]- وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 97.
[9]- همان مصادر.
[10] - كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 97.
[11]- حُسنِ جِوار؛ خوش رفتارى با همسايگان.
[12]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، ص 97.
[13]- همان مصادر.
[14]- فيض، وافى.
[15]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، باب الطاعة والتقوى.
[16]- وافى، ذيل حديث.
[17]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، باب الطاعة و التقوى.
[18]- كافى/ وافى، كتاب الايمان/ باب الوَرَع، ص 64.
[19]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، باب مجمل القول فى‌الايمان، ص 26.
[20]- همان مصادر./ دو خبر فوق در كتاب «فقه استدلالى در مسائل‌خلافى»، صفحه 628، نيز آمده است.
[21]- كافى/ وافى، چاپ سنگى، باب تفسير الايمان، ص 18.
[22]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، باب‌الورع، ص 64.
[23]- نُمرُقَه، تشكچه‌يى كه بر استر اندازند، آن كس كه برپيش نشسته خود را به عقب كشد، و آن كه برعقب نشسته خود را به جلو كشد تا برآن نشينند./ وِسادَه/ برخى گفته‌اند: وُسطى يعنى فُضلى.
[24]- كافى/ وافى، كتاب الايمان والكفر، باب الطاعة والتقوى، چاپ سنگى، ص60.
[25]- نهج‌البلاغه، مغنيه، ج 4، قصار، 316، فِقرَه 149.
[26]- نهج‌البلاغه، ابن ابى‌الحديد، ج 2، ص 249.
ارسال نظر
*