دفتر نشر آثار علامه حکیم سید محمد جواد موسوی غروی

کد : 1943
تاریخ انتشار : 1394/08/18

در سوگ مرحوم حاج عباس علی مصلحی

سلام علیکم و رحمة الله و برکاته هنوز دوست دارم شما مخاطب من باشید با اینکه با نهایت تأسف و تأثر، من دیگر نمیتوانم مخاطب شما باشم. میخواهم از زمانهای دور، شما را مرور کنم و اگر قلم همراهی و یاری کند، و در میان راه فرسوده حال و پریشان ضمیر نگردد، اندکی از آن همه صفا و مهر و صمیمت و انسانیت و استقامت و بردباری شما را، ثبت در تاریخ نمایم، برای پند آموزی و تعلیم دیگران، باشد که طریق حیات شما و مسیری را که در زندگی این دنیا برگزیدید، برای حصول آخرت و وصول به محبوب، الگویی باشد برای آنان که اراده شان بر طی این طریق تعلق گرفته است.
من ده ساله بودم، در میانه‌های دهۀ سی، و شما بیست و چند ساله، جوانی برنا و کوشا و شاید تازه از راه رسیده، چیز زیادی از بحث ها و منبرها و آمد و شدهای پیرامون مرحوم والد درک نمی‌کردم، ولی بسیاری از مریدان را به چهره و اسم شناختم، از جمله شما را.
جلسات تفسیر قرآن، صبحهای جمعه، در منزل حاج عباس لاهیجانی، در جلوخان، محله و کوچه سرچشمه!! وقتی آدمها را نگاه می‌کردم، شما را از همه پر جنب و جوش‌تر می‌دیدم. به گمانم این جلسات تا اواخر دهۀ سی ادامه یافت و بعد به منزل حاج آقا مرتضی میرلوحی واقع در خیابان کمال اسماعیل و سپس به منزل مرحوم واحدی بیریا، در خیابان طالقانی، منتقل شد. در آن ایام مرحوم حاج آقا رحیم ارباب نماز جمعه را در مسجد جامع گورتان اقامه می فرمود. و وقتی ایشان به سبب کسالت و نابینایی خانه نشین شد، مرحوم والد در منزل خود و نیز در انبار چوبی که در خیابان انوشیروان آن روز واقع بود و تعلق داشت به مرحوم لاهیجانی، اقامه جمعه را ادامه داد. و شما در همۀ نمازها حضور داشتید، بی هیچ تأخیری و بی هیچ غیبتی. می‌توانم به ضرس قاطع بگویم که در طول شصت سال، حتی یک نماز جمعه شما ترک نشد.
من در سال 1344 از اصفهان برای ادامه تحصیل به تهران رفتم و بعد از آن دو سال خدمت سربازی بود. در تهران و شیراز و کرمان، و بعد مهاجرت به بیروت برای ادامه تحصیل، که تا اواخر خرداد سال 1358 طول کشید. در این سالها کمتر شما را دیدم، ولی از اواخر شهریور همین سال که دیگر به شکل مستمر در نمازجمعه‌های مرحوم والد شرکت می‌کردم، در کنارتان قرار گرفتم، و از محضرتان بهره‌های اخلاقی و انسانی فراوانی نصیبم گشت. هرچه می‌گزشت، بیش از پیش مجذوب صفات انسانی و کمالات اخلاقی و ثبات ایمان و قدم شما می‌گشتم. آنقدر که مشتاق شدم در یکی از روزهای میان هفته هم با تجدید دیدارتان و نیز چند نفر از دوستان دیگر، از صفاء باطن و راستی و صدق و خلوص الهی شما، قلب خود را صیقل دهم، از اینرو در یکی از روزهای هفته، به محل کار شما در خیابان شاهپور قدیم (بهشتی فعلی) می آمدم، و از محضر شما و آن برادر حقاً انسان شما، مرحوم حاج علی آقا، فیض می‌بردم. مرحوم حاج علی آقا چقدر به مسائل فرهنگی و دانش سیاسی علاقه داشت. در دهۀ شصت روزنامه معتبر، فقط کیهان بود و اطلاعات، و مجله خوب و مورد علاقه ایشان، کیهان فرهنگی. ایشان مقید بود، هر روز یکی از دو روزنامه را بخرد و کیهان فرهنگی را هم هر هفته تهیه می‌کرد و در اوقاتی که کاری برای انجام در کارگاه نبود، شما و برادر با کرامت و بزرگوارتان مشغول مطالعه بودید، مضافاً بر اینکه کارگاه کوچک شما محل اجتماع موافقان و مخالفان و پایگاه بحثهای جدی و داغ بود.
چقدر ساعاتی را که در کنار شما می‌گزراندم، برایم مغتنم بود. چقدر دوستشان داشتم آن اوقات را، چون شما را خیلی دوست داشتم، شما دو برادر، برای من الگوی انسانیت و شکیبایی و استقامت بودید. الگوهایی که از بطن هدایت الهی و متن قرآن کریم درآمده‌اند. آنچه می‌گویم نه از باب اغراق یا غلو است، بلکه حقایقی است که همه آن کسانی که شما را می‌شناختند و می‌شناسند بدان معترف بوده و هستند.
سالهای دهۀ شصت شروع شد، همراه با شدت گرفتن جنگ و همزمان با حمله درهم کوب به نماز جمعه مرحوم والد، شملِ جمع به تشتت گرایید، اما از اصحاب، چند نفری پایدار ماندند، از جمله آنها شما بودید. نماز جمعه پدر از اوائل سال 61 در منزل ایشان برگزار شد و تا سال 77 ادامه یافت، که این بار هم با یورش به منزل خود ایشان و نیز منزل حاج آقا مرتضی اشفاق، دچار تعطیلی  مجدد شد. این تعطیلی و توقف، به سبب کسالت و ناتوانی مرحوم والد، تا پایان عمر ایشان ادامه یافت. و از اصحاب بجا مانده باز هم یکی شما بودید.
در همین سال 61، شما که به راه و مرام و منش اعتقادی و سیاسی مهندس بازرگان شدیداً علاقه‌مند بودید، گفتید که خیلی دوست دارید مهندس را از نزدیک ملاقات کنید. من به اطلاع ایشان رساندم و به اتفاق آقایان مصطفی مسکین و مرتضی اشفاق به تهران رفتیم. به دفتر قدیمی‌ترین حزب ایرانی که هنوز نفس می‌کشد، رفتیم، در خیابان مطهری. با شوق زائد الوصفی پلکان طبقات را به سمت بالا طی می‌کردیم، و گویا شما از همۀ ما مشتاق‌تر بودید، برای دیدار مرحوم بازرگان. چشمانتان از برق اشتیاق می‌درخشید، چه لحظات خاطره انگیز و زیبایی بود. وقتی وارد دفتر مهندس بازرگان شدیم، شما، آقای مصلحی، مهندس را در آغوش کشیدید، و اشک بر گونه‌هاتان جاری شد. به آرزوی دیرین خود دست یافتید و بالاخره مهندس بازرگان را در آغوش گرفتید. پس از معرفی، در همان دفتر نه چندان بزرگ نشستیم، حدود یک ساعت. بعد به سالن بزرگتری رفتیم، روز پنج شنبه بود و غالب اعضاء شورای مرکزی آن روز حضور داشتند، با همه آشنا شدید.

دکتر رضا صدر، درس خواندۀ قم، دکترای شیمی از آمریکا، به اصفهان دعوت شد. سه سال گزشت، آمد و شدها گسترش یافت.
آقای مصلحی! بیاد دارید چه روز قشنگی بود، آن روز که همراه با مهندس بازرگان و مهندس صباغیان و دکتر رضا صدر و مهندس مسموعی، عازم نایین بودیم. مرحوم مهندس بازرگان طرح سؤال کرده و پرسید:
«این دوران نامزدی کِی به عقد می‌رسد؟!» همه متحیر شدیم، کدام نامزدی را می‌گویند! اما خودشان افزودند که چند سال است این دوستان با نهضت آزادی مراوده دارند ولی درخواست عضویت نکرده‌اند! چقدر برای شما موجب شعف و دلشادی شد، پیشنهاد عضویت در نهضت آزادی ایران. چه ساعات و روزهای خوبی بود، و با عضویت شما سه نفر، به قول خودتان، ما شدیم اصحاب اربعه، هم برای مرحوم والد و هم برای مرحوم بازرگان و هم برای نهضت آزادی ایران ـ ده سال دیگر تا وفات مهندس بازرگان گزشت.
دوست عزیز و گرانمایه جناب حاج آقای مصلحی
 آن روز گرم تابستان، شنبه دهم تیرماه سال 1385 که همه ما را به ستاد خبری اصفهان احضار کرده بودند، من و شما، آقایان مصطفی مسکین، مرتضی اشفاق، سید ماجد غروی، سید محسن غروی، مرضیه و مریم بوستانکار و شاید دیگرانی که من بیاد نمی‌آورم. آقای اشفاق در سفر بودند و نیامدند، من و شما و آقای مسکین را در یک اطاق جا دادند، در واقع محبوس کردند و نیز سید ماجد و سید محسن را، و آن دو خانم را هم در یک اطاق. آقای مسکین به جهت شکستگی پا با عصا آمده بودند و چون نشستن طولانی برای ایشان سخت بود، از ساعت 8:30 تا ساعت 11:30 صبح بودند و بعد از آن مرخص شدند. هر یک را جدا جدا بازجویی می‌کردند، ظهر شد، من و شما و سید ماجد که در یک اطاق بودیم، نماز را به جماعت اداء نمودیم. چه روزهای خاطره انگیزی. و قرار گزاشتیم، به منظور اعتراض، اگر ناهار آوردند نخوریم. نزدیک ساعت 2 بعد از ظهر بود سید ماجد را صدا زدند و بعد از آن سربازی در اطاق را باز کرد و یک سینی، بریانی اصفهانی آورد، و البته ما نخوردیم. ساعت از 4 گزشته بود که شما را برای بازجویی صدا کردند. و من تا ساعت 7:30 در آن اطاق تنها بودم. و سرانجام بی هیچ پرسش و پاسخی، پس از 12 ساعت به اتفاق سید ماجد رها شدیم.
و روز پر خاطره و مخاطره دیگر نهم مهرماه 1389 بود، روزی بود که در مسجد لنبان مجلس ختم خانم مهسا مسکین برگزار شد، و در پایان شما پیشنهاد دادید برای عیادت آقای حاج علی دهکردی به منزل ایشان برویم، و اگر بشود اقامۀ جمعه، آقایان دکتر یزدی و مهندس صباغیان در کنار من ایستاده بودند، هر چهار نفر به سمت منزل ایشان حرکت کردیم. چون دوستان دیگری هم از زنجان و تبریز آمده بودند، آقای مسکین همه را برای ناهار دعوت کرده بودند. در منزل آقای دهکردی نماز جمعه را اقامه کردیم، چند نفر باقیمانده بودیم که نیروهای اطلاعاتی و امنیتی و بسیج و نیروی انتظامی به منزل محقر و کوچک آقای دهکردی هجوم آوردند و با ضرب و شتم من و شما و دکتر یزدی و مهندس صباغیان، احد رضائی و غفار فرزدی، و رسول ورپایی و وحید حقیقی را دستگیر و با یک اتومبیل وَن همه را به ستاد خبری بردند. تا ساعت 11 شب بازجویی مان کردند و سپس به جز دکتر ابراهیم یزدی و مهندس هاشم صباغیان، همه را به زندان اصفهان هدایت کردند.
اما هر یک را درسلول جداگانه، در کنار یکی دو قاچاقچی و معتاد قرار دادند. شما و سایر دوستان سه روز بودید و من ده روز ماندم.
چه روزها و شبهایی بر ما گزشت تا سرانجام لحظه فراخوان شما توسط رب العالمین فرا رسید. حتماً در جوار حضرت دوست، در جنات عدن مخاطب این آیه هستید که؛ كُلُوا وَاشْرَ‌بُوا هَنِيئًا بِمَا أَسْلَفْتُمْ فِي الْأَيَّامِ الْخَالِيَةِ (الحاقه 24)
و مقولات سیر مبارزاتی شما بسیار است که در این مقال نگنجد و به وقت دیگری می سپارمش.
جناب مصلحی دوست دارم مخاطبم شما باشید، حتماً بیاد دارید مصائبی را که در طول هشت سال جنگ بر کشور ما و ملت ما و فرهنگ ما تحمیل شد. چه همه جوانان مخلص و غیور به شهادت رسیدند! در طول همۀ این سالها شما در کنش و منش و گویش و نشست و برخاست، برای همۀ ما اسوه بودید، و اکنون چقدر جایتان خالی است، و چقدر دلم می‌خواهد با شما محشور شوم و باز در کنارتان قرار گیریم، و عَلَى سُرُ‌رٍ‌مُتَقَابِلِينَ، رو در روی هم، مثل اوقاتی که در اطاق محقر و کوچکتان، اما به وسعت آسمانها و زمین، روبروی هم می نشستیم، یعنی می‌شود آن روز زود زود برسد؟
چقدر شما مؤدب و خوب بودید، چقدر آرام و ساکت و بی آزار، بی هیچ هیاهویی 83 سال زیستید و با همین حالت هم دعوت حق را لبیک گفتید. اما در عرصۀ تبلیغ دینِ درست و زدودن خرافات و مقابله با ناروایی‌ها و حمایت از راستی‌ها، چقدر پایدار و ثابت قدم و استوار بودید، و اینها همه از عشقی بود که نسبت به قادر لایزال داشتید و او را به حق می‌پرستیدید و بندۀ راستین او بودید. و چقدر مورد علاقه مرحوم والد!
و خودم چقدر از مصاحبت با شما دو برادر محظوظ می‌شدم و فیض معنوی می‌بردم. و چقدر دوست دارم که هنوز هم و همیشه شما مخاطب من باشید. چقدر شما عنایت به حضور داشتید. اصلاً جای خالی شما باورکردنی نیست. خدای تعالی شما را از چشمه‌سارهای مغفرتش سیرابتان گرداند و به همۀ ما صبر و بردباری عنایت فرماید. آمین یا رب العالمین.


 
ارسال نظر
*