جلسۀ دوم

مروری بر جلسۀ اول
بحث ما دربارۀ اين بود كه چرا حجاب براي زن ضروري است؟ من با استناد به كتب تاريخي توضيح دادم كه پوشش براي زنان چيزي نيست كه اسلام آورده باشد و حتي در زماني كه پيامبر اسلام(ص) در مكه مبعوث به پيامبري مي‌شود، حجاب به صورتي كه در ايران و روم شرقي يعني انطاكيه و يونان بود، در شبه جزيرۀ عربستان نبود. و در واقع چيزي شبيه به بي‌حجابي امروز در عربستان بين قبايل عرب وجود داشت. آن حجابي كه در ايران وجود داشت، نشانۀ تمدن بود. و قبايلي كه در واقع تمدني نداشتند يا نيمه وحشي بودند، حجاب هم نداشتند. پس اسلام كه حجاب را براي زنان مطرح مي‌كند، به عنوان يك نماد تمدن مطرح مي‌كند نه نماد توحش! زيرا يكي از تفاوت‏هاي عمده و اساسي بين انسان و حيوان در پوشيدگي و برهنگي است. انسان به سبب تمايز عقلاني بر حيوانات، اولين گامي را كه براي جدايي از همگوني با حيوانات برداشت، انتخاب پوشش و لباس براي خود بود.
در جلسۀ قبل با بيان آيات اول سورۀ مؤمنون توضيح دادم كه هدف از احكام اسلام اين است كه انسان چون يك موجود اجتماعي است، در روابط اجتماعيش دچار اضطراب، تشويش و نگراني نباشد و با خيال راحت زندگي كند. اسلام سعادت را در اين مي‌بيند كه تمام افراد جامعه بر اساس اعتماد و اطمينان به يكديگر، با هم ارتباط برقرار كنند. تمام چيزهايي كه در احكام اسلام، در تحريم و نفي بعضي از كارها، و يا در تأييد و تصديق بعضي ديگر از كارها هست، براي اين است كه اين اعتماد ايجاد شود. اسلام مي‌گويد دروغ نگوييد، براي اينكه دروغ اعتماد را از بين مي‌برد. مي‌گويد ربا نخوريد، زيرا ربا اطمينان و اعتماد را از بين مي‌برد و مباني اقتصاد را در جامعه متزلزل مي‌كند. وقتي مباني اقتصاد متزلزل شد، اعتماد از بين مي‌رود، و هر كسي كوشش مي‌كند كه نفع بيشتري را، به هر شكلي، به خودش اختصاص دهد. براي اينكه اين اعتماد جلب شود، آن كارهايي را كه نبايد انجام شود، از جمله زنا و فحشاء را ممنوع و از مقدمات منتهي به آنها پيشگيري مي‌نمايد، و نه تنها اسلام، بلكه قوانين امروزي بشر هم آنها را مخل به حال اجتماع مي‌داند.
همانطور كه برايتان توضيح دادم: مقدمۀ واجب، واجب است. به عنوان مثال اگر شما بخواهيد نماز بخوانيد، مقدماتش مثل طهارت و وضوء واجب مي‌شود. اگر بخواهيد به مكه برويد، مقدماتش از قبيل استطاعت و باز بودن راه و سالم بودن و... همه واجب مي‌شوند. براي اينكه عفت در ميان مردم برقرار شود، و زنا در ميان مردم نباشد، و با توجه به اينكه وقتي كه قرار است اعتماد و اطمينان از هر نوعي در جامعه برقرار شود، يكي از چيزهايي كه نبايد باشد، زنا و فحشاء است. بناءبراين براي جلوگيري از آنها، چيزهايي كه مانع بروز فحشاء مي‌شود، به عنوان مقدمه، اجرائش واجب است، از جمله پوشش براي زنان.
در جلسۀ قبل آيات اول سورۀ مؤمنون را بيان كردم، از جمله اين آيه كه جزء صفات مؤمنان مي‌گويد: «وَالَّذِينَ هُمْ لِفُرُوجِهِمْ حَافِظُونَ، إِلَّا عَلَى أَزْوَاجِهِمْ أوْ مَا مَلَكَتْ أَيْمَانُهُمْ فَإِنَّهُمْ غَيْرُ مَلُومِينَ»(مؤمنون 5 و6).
زکریا و دعای فرزند انبیاء89 و90
در سورۀ انبياء هم راجع به زكريا و يحيي و مريم مي‌گويد: «وَزَكَرِيَّا إِذْ نَادَى رَبَّهُ رَبِّ لَا تَذَرْنِي فَرْداً وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ»(انبياء 89). به دعاء زكريا توجه كنيد: و به يادآور (اي پيامبر) آن وقتي را كه زكريا هم به درگاه ما دعاء ‌كرد و پروردگار خويش را نداء داد: اي پروردگار من! مرا تنها وامگذار و رها مكن. زكريا چه چيزي مي‌خواهد؟ تشكيل خانواده و بقاء نسل. آري! زكريا از خداوند فرزند مي‌خواهد. اين خواست مقدمه دارد. تشكيل خانواده اساس بقاء اجتماع و خود فرد است و اين تشكيل يك مقدماتي دارد. يعني انسان بايد اقتصاد داشته باشد، ماده داشته باشد، مسكن داشته باشد، قدرت و توان كاركردن داشته باشد، قدرت و توان توليدمثل داشته باشد، اخلاق داشته باشد، راستي، درستي، امانت، صداقت، محبت، عشق و چيزها و صفات ديگري هم بايد در وجودش باشد. اينها همه مقدمه است و اين مقدمه‌ها نيز لازمند. زكريا وقتي دعاء مي‌كند، يعني اين مقدمات را فراهم كرده و حالا مي‌خواهد يك گام ديگر بردارد. «وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ»(انبياء 89)، و تو بهترين كسي هستي كه ارث مي‌دهي. يعني اگر مي‌خواهي براي من چيزي به ارث بگذاري، من بهترين فرزند را مي‌خواهم. دعاءهاي پيامبران را ببينيد! «رَبِّ أَوْزِعْنِي أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتِي أَنْعَمْتَ عَلَيَّ وَعَلَى وَالِدَيَّ وَأَنْ أَعْمَلَ صَالِحاً تَرْضَاهُ وَأَصْلِحْ لِي فِي ذُرِّيَّتِي»(احقاف 15)، اصلاح در ذريه! ذريه تا كجا مي‌رود؟ تا قيامت. يعني انساني كه مي‌خواهد تشكيل خانواده بدهد بايد به عنوان مقدمه فكر كند كه تا نهايت دنيا بايد ذريه‌اش ـ نه پسرش، نه دخترش، بلكه تمام فرزندانش تا نهايت دنيا! ـ اصلاح شوند!
پس انسان ابتداء بايد مقدمۀ‌ آن را فراهم كند. من در دعاء از خدا مي‌خواهم كه چه كاري برايم انجام دهد؟! مي‌خواهم كه توان انجام را به من بدهد. يعني خودم بايد انجام دهم! من وقتي از خدا مي‌خواهم كه ذريۀ مرا اصلاح كن! فرزندانم را خودم بايد درست تربيت كنم، و آنها هم فرزندانشان را درست تربيت كنند، و اين تربيت فرزندان همين‌طور تا قيامت ادامه پيدا كند تا ذريۀ من اصلاح شود! اگر فرزندانم را همين‌طور رها كنم و تربيت نكنم، امر به معروف و نهي از منكر نكنم! اين كه اصلاح ذريه نمي‌شود! و دعاء من هم ابتر مي‌شود، يعني دم بريده مي‌شود و به جايي نمي‌رسد. هر چه من بگويم: خدايا چنين بكن! خدا مي‌گويد: پس خودت چه‏كار كردي؟! من كه همۀ نعمت‌ها را در اختيار تو گذاشته‌ام، نعمت‌هاي مادي را به تو داده‌ام، و بالاترين نعمت معنوي كه نعمت هدايت است را به تو داده‌ام و تو را راهنمايي كرده‌ام! پس تو اگر اصلاح در ذريه را مي‌خواهي از اين راه برو!
خوب اين اصلاح ذريه نيازمند يك همسر توانا، قدرتمند، با‌اخلاق و مؤدب است. يكي از نشانه‌هاي بزرگي و عظمت زن، عفت اوست. وقتي عفت بايد حفظ شود، مقدمات عفت هم بايد انجام شود. پس حجاب كه يكي از مقدمات آن عفت است، بايد باشد.
«وَأَنتَ خَيْرُ الْوَارِثِينَ»، تو ارث دهنده‌ هستي و آن هم بهترين ارث دهنده! من كه اكنون مي‌خواهم تنها نباشم، از تو مي‌خواهم كه به من فرزند بدهي، و مشخصات فرزند خوب را نيز تو تعيين كرده‌اي، پس من همان فرزند را مي‌خواهم. «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ»(انبياء 90)، پس ما دعاء او را استجابت كرديم. توجه كنيد كه استجابت دعاء همين‌طور نيست! براي روشن‌تر شدن اين موضوع برايتان مثالي مي‌زنم: ببينيد مثلاً انسان نمي‌تواند در جادۀ شهري حركت كند و رو به سمت آنجا داشته باشد و بگويد: خداوندا! خداوندا! تو كه بزرگي، تو كه صاحب قدرت مطلق هستي و بر هر كاري توانا، پس عليرغم اينكه من به سمت فلان شهر مي‌روم تو مرا با قدرت خود به فلان شهر ديگر برسان!! اي پيغمبر! اي امام! تو هم شفاعت كن! خودم مي‌دانم دارم اشتباه مي‌روم! ولي شما شفيع هستيد! پشت يقۀ مرا بگيريد و بلندم كنيد و بگذاريدم در فلان شهر! آيا اين اتفاق مي‌افتد؟! اصلاً چنين چيزي تا به حال اتفاق افتاده است؟! خداوند مي‌گويد: برو! ولي آخرش هم به همان شهري مي‌رسي كه به طرف آن در حركت هستي!
بناءبراين استجابت دعاء بايد در راهش باشد‌، يعني‌ انسان بايد در راهي كه خدا تعيين كرده خودش را قرار بدهد و بعد هم از خدا بخواهد كه او را به مقصد برساند. مثلاً محصلي كه مدرسه مي‌رود و شب تا سحر هم مطالعه كرده و حالا چند تا اشكال دارد، صبح اول وقت، نيم ساعت زودتر مي‌رود دم در مدرسه مي‌ايستد. دبير كه آمد مي‌گويد: آقا جواب اين اشكال چيست؟ جواب اين مسأله چيست؟ آنجا است كه معلم جواب مي‌دهد. چرا؟ چون‏كه مي‌گويد: اين شاگرد درس را خوانده است! استجابت دعاء به درگاه الهي هم دقيقاً همين‌طور است. يعني خداوند رفع اشكال مي‌كند. تو كه توي راه هستي، اگر مانعي هم پيش آمد، همان وقت مانع را برنمي‌دارد، چون‏كه مي‌خواهد تو را امتحان كند! مي‌خواهد ‌ببيند كه آيا از اين راه برمي‌گردي يا ماندگاري؟! آيا پايدار و ثابت قدم هستي؟! بناءبراين همان وقت جواب نمي‌دهد. ما يك دعاء مي‌كنيم، آن وقت مي‌گوييم: خوب خدا هم كه محل نگذاشت! اصلاً شك مي‌كنيم كه خدا هست يا نيست؟!
قرآن مي‏گويد: «حَتَّى إِذَا اسْتَيْأَسَ الرُّسُلُ وَظَنُّواْ أَنَّهُمْ قَدْ كُذِبُواْ جَاءهُمْ نَصْرُنَا»(يوسف 110)، امتحان و آزمون ما تا جايي سخت مي‌شود كه انبياء مي‌گويند: پس اين وعده و نصرت الهي چه شد؟! آيا خدا همين‌طور و بدون پشتوانه به ما وعده مي‌دهد؟! آري! پيامبران به آنجا مي‌رسند كه كارد به استخوانشان مي‌رسد و مي‌گويند: ما اينقدر دعاء مي‌كنيم، پس چرا خدا جواب نمي‌دهد؟! انبياء از ايمان آوردن مردم مأيوس مي‌شوند و مي‌بينند كه از سوي مردم مورد تكذيب قرار مي‌گيرند، آن وقت «جَاءهُمْ نَصْرُنَا»، آنجاست كه نصرت ما به آنها مي‌رسد! آري! امتحان تا آنجا پيش مي‌رود! و به اين سادگي نيست كه ما دستي بلند كنيم و اتوبوسي راه بياندازيم و جمعيتي و سه‌شنبه برويم جمكران و دعاء بخوانيم و روي سر و كول هم بريزيم و توي سر و مغز هم بزنيم! اين‌طور كه دعاء مستجاب نمي‌شود! آن راه كج است! به هر اسمي كه مي‌خواهد باشد! به اسم امام باشد، به اسم پيامبر باشد، به هر اسمي كه باشد، آن راه كج است. اسم كه كارساز نيست! عمل كارساز است.
 «فَاسْتَجَبْنَا لَهُ»(انبياء 90)، «پس ما دعاء او را مستجاب كرديم.»، «وَ وَهَبْنَا لَهُ يَحْيَى»(انبياء 90)، و يحيي را به زكريا بخشيديم. ، «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ»(انبياء 90)، و براي او همسر و همتايش را اصلاح كرديم.  ببينيد همسر بايد اصلاح شده باشد! همۀ اين مطالب را بدان جهت توضيح دادم تا ثابت كنم براي اصلاح ذريّه، كه در دعاء انبياء الهي و اهل ايمان است، بدون فراهم آوردن مقدمات و تمهيد طريق، و فقط از خدا خواستن به زبان، متحقق نمي‌گردد.
اعتراض به آیۀ 223 بقره (حرث)
يكي از ايرادهاي آقاي گنجي در مانيفست جمهوري‌خواهيش، اعتراض به آيۀ 223 سورۀ بقره است كه مي‌گويد: «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ فَأْتُواْ حَرْثَكُمْ أَنَّى شِئْتُمْ»، زنان شما كشتزار شمايند، هر طور كه بخواهيد به كشتزار خود وارد شويد. جاي تأسف است كه ايشان به معناي لغت خوب توجه نكرده‌اند! محقق يا معترض بايد بداند كه «حَرْث» در لغت به چه معاني آمده است! منظور از كشتزار چيست و چه استنباطي از آن شده است! در شعر و نثر عرب «حَرْث» به چه معاني آمده است! در متون قبل از اسلام به چه معاني آمده است! همين‌طور كه نمي‌شود يك آيه را برداشت و گفت معنايش اين است! قرآن مي‌گويد: «أَصْلَحْنَا لَهُ زوجَه»، پس اگر بخواهيم زميني محصول خوب، بار آورد، بايد به آن رسيدگي كنيم. اين زمين نياز به آفتاب، آب، كود و شخم دارد. همين‌طور كه محصول نمي‌دهد! خوب وقتي انسان اصلاح ذريه را تا قيام قيامت مي‌خواهد، بايد در چه زميني كشت كند؟! آري! انتخاب زمين مهم است!
ببينيد امروز در كشورهايي كه در كشاورزي پيشرفت كرده‌اند، كسي كه مي‌خواهد گندم بكارد، اولين كارش اين است كه خاك و بذر را ببرد به آزمايشگاه خاك. بعد آزمايشگاه جواب مي‌دهد كه آيا كاشتن اين بذر در اين زمين مفيد است يا نه؟! مثلاً آزمايشگاه مي‌گويد كه اين زمين بارور نيست مگر آنكه اين مواد را (مثل فسفر، فسفات، آمونيوم و...) به ميزان مناسب به آن اضافه نماييد. آري! حرف قرآن اين است كه مي‌گويد «حَرْثٌ لَّكُمْ». شما مي‌خواهيد اينجا توليد نسل كنيد! در اين كه ترديدي نيست؟! پس بايد آن زمين اصلاح شده باشد، يا مورد اصلاح قرار گيرد تا فرآيند رشد نسل بعد به سوي جسم سالم‌تر و هوش سرشارتر و روح شاداب‌تر و سرانجام تعالي اخلاقي و كمال علمي بهتر حركت كند.
آن وقت مي‌گويند چرا قرآن اين را خطاب به مردها گفته و به زنها نگفته است؟ خوب در عالم اين طبيعي است! طبيعي است كه نطفه از طرف مرد در رحم زن قرار مي‌گيرد و بر عكس آن كه نيست! قبلاً  هم مثال زده‌ام و گفته‌ام: هنوز در هيچ جاي دنيا اين اتفاق نيفتاده كه دخترها آن غرور خودشان را بشكنند و بروند خواستگاري پسرها! امكان ندارد! نه در غرب و نه در شرق! نه در اسلام و نه در غير اسلام! آن دختر غرور دارد، بايد كشش و جذابيت ايجاد كند و مرد را به طرف خودش بكشد، كه اين هم بايد در يك محدوده‌يي متوقف شود. يعني اگر اين ايجاد كشش و جذابيت از كانون خانواده تجاوز كرد و اين زن هر مردي را به طرف خودش جلب كرد، اينجا است كه قرآن جِلوَش را مي‌گيرد و مي‌گويد كانون خانواده از هم مي‌پاشد! آن ديگر اصلاح ‌شده نيست! آن كشتزاري نيست كه ديگر شما بدانيد چه بذري كاشته‌ايد و چه محصولي را مي‌خواهيد برداشت كنيد! قرآن اينها را به چه كسي مي‌گويد؟! اينها را به مردان مؤمن و زنان مؤمنه مي‌گويد. آنها مورد خطاب هستند. پس آنهايي كه مخاطب قرآن هستند، مسئولند كه قرآن را اجراء كنند و قرآن هم مي‌گويد: ما زوج و همسر او را براي او اصلاح كرديم. يعني به او كه در راه ما بود، همسري داديم كه او هم در مكتب ما ـ مكتب خداوند ـ تربيت شده بود.
مردان پیشتاز و زنان مانع
 هم اكنون در جامعۀ ما زيادند افرادي كه مؤمن هستند، نماز مي‌خوانند، مكه مي‌روند، اعتقاد دارند، ولي آيا مسؤوليت‌هايي كه خداوند به انسان داده است به اينجا ختم مي‌شود؟! نه! پاي مسؤوليت كه پيش مي‌آيد غالباً مردها پيشتازند و زنها مانع! به ندرت برعكس آن هست. يعني الآن در اين جلسه كه شما مردها آمديد، اگر بخواهيد زنها را بياوريد، شايد نيايند! و اگر زورشان هم برسد مانع آمدن شما هم مي‌شوند! برويد تحقيق كنيد و براي من نتايج را بياوريد! از نظر آماري بگوييد تعداد زناني كه مخالفند كه مردهايشان صبح جمعه در اين جلسه بيايند چند نفرند؟ من همين‌طور آمار مي‌دهم كه هفتاد درصد اين‌گونه‌اند. بياييد با تحقيق، آمار مرا نفي كنيد. بلي! زنها كه معترضند كه چرا قرآن خطاب به مردها مي‌گويد و به ما نمي‌گويد، دليلش اين است! براي اين است كه زن طور ديگري ساخته شده است، از نظر جسمي ساختار ديگري دارد. كمتر حاضر است خودش را در معرض خطر قرار دهد! مثلاً نمي‌تواند به جبهه برود، اگر هم به جنگ رفت، كار زيادي نمي‌تواند انجام دهد، جز اينكه پرستار باشد، پزشك باشد، پزشكيار باشد يا حداكثر راننده باشد، يا از همين قبيل كارهاي آسان‌تر. خوب اين تفاوت است كه مرد مي‌رود جبهه و از كشته شدن هم نمي‌ترسد، ولي زنها بيشتر مي‌ترسند. بايد هم همين‌طور باشد. براي اينكه آن بقاء و ادامه و تربيت نسل، بيشتر بر عهدۀ زنهاست. آنها عهده‌دار اين مسائل هستند. پس به طور طبيعي بايد طوري باشند كه بتوانند خودشان را حفظ كنند. آن وقت طبيعت زن كه مي‌خواهد خودش را حفظ كند، اگر از چهارچوب خود خارج شد، در جاهايي هم كه مرد مي‌خواهد اقدام كند، مانعش مي‌شود! و اينجا است كه نياز به تربيت دارد! نياز به تفاهم دارد! نياز به همفكري دارد! نياز به دمسازي و همسازي دارد! و اين است كه قرآن مي‌گويد: «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ». آري! اين اصلاح ضروري است! پس ما بايد طوري دختران و پسرانمان را تربيت كنيم كه مشكلات فعلي ما در ازدواج‏ها، كم‌كم از بين برود.
ما الآن پسران و دخترانمان را همين‌طور زن و شوهر مي‌دهيم. مي‌آيند خواستگاري، خوب! كارشان چيست؟ درآمدشان؟ مسكن؟ اتومبيل؟ اصلاً نمي‌پرسيم كه طرز فكر چيست! شما در چه چهارچوبي فكر مي‌كنيد؟! جهان‏بيني شما چيست؟! دنيا را چگونه مي‌بينيد؟! انسان را چگونه مي‌بينيد؟! انسان از ديدگاه شما چه موجودي است؟! با چه انديشه و فكري مي‌خواهيم با هم زندگي كنيم؟! اينها اصلاً مطرح نيست! طبيعي است كه مشكلات بعداً درست مي‌شود! بچه به دنيا مي‌آيد، مرد معتقد است كه مثلاً كاكائو يا شكلات نمي‌خواهد، اما زن مي‌گويد: «بچۀ من است، قربانش هم مي‌روم! بوسش هم مي‌كند و مي‌گويد حالا كه بابا گفت شكلات نمي‌خواهد، پنجاه تا برايت مي‌خرم!» همين فكر است! ببينيد چطور از همين‏جا اختلاف بوجود مي‌آيد! آن فرزند از همين‏جا فاسد مي‌شود! از اين ناهمگوني، ناهمسري، عدم توازن، عدم هماهنگي بين دو فرد! كودك در اين محيط شروع به  بزرگ شدن مي‌كند، با همان خصوصيات و ايده‌هاي فكري كه در او درست شده است!
انبیاء و اصلاح ذریه
هر يك از كلمات قرآن معجزه است! مي‌گويد: «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ». پس هر كسي در ازدواج بايد قبل از هر چيزي به اين قضيه توجه كند كه آيا اين شخص به عنوان همسر ـ زن يا مرد ـ اصلاح شده هست يا نه؟ تربيت شده هست يا نه؟ هم دختر نسبت به پسر و هم پسر نسبت به دختر، هر دو بايد دنبال اصلاح شده بگردند. از اين جهت است كه قرآن مي‌گويد: «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ». دقت كنيد از كجا مي‌خواهيد زن بگيريد؟! چه‏كار مي‌خواهيد انجام دهيد؟! چه كسي را مي‌خواهيد تربيت كنيد؟! انبياء دنبال اصلاح ذريه بودند نه اصلاح فرزند! باز تأكيد مي‌كنم: ذريه! يعني اين نسل تا نهايت دنيا بايد اصلاح شود! يك نفر هم نمي‌تواند، مرد به تنهايي نمي‌تواند، زن هم به تنهايي نمي‌تواند، هر دو بايد اصلاح شده باشند. از اين جهت قرآن اول زكريا را به عنوان نماد يك مرد اصلاح شده مطرح مي‌كند، بعد ديدگاه آن مرد را نسبت به جهان بيان مي‌كند كه: «خداوندا من جهان را و همه چيز را در تو مي‌بينم، تويي همه چيز، همه چيز را از تو مي‌خواهم، و اولين چيز اين است كه من تنها نباشم». آري! او بقاء نسل را مي‌خواهد. در بقاء نسل هم مثل ساير مسائل، مقدمات واجب، واجب است. حالا اين مرد اصلاح شده به عنوان زكريا، يك زن اصلاح شده هم مي‌خواهد، «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ إِنَّهُمْ كَانُوا يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ»(انبياء 90). حالا شدند خانواده: زكريا، همسرش و يحيي. اين خانواده در اجتماع كارش چيست؟ شتاب گرفتن به سوي انجام نيكي‌ها، هر كاري كه خير است.
خير فقط پول به فقير دادن نيست! خير فقط انفاق نيست! انسان بايد در هر لحظه‌يي كه جنبه‌هاي خير متفاوت مي‌شود، ببيند الآن خير در جامعۀ بشري چيست؟ چه كاري واقعاً خير است؟ بشر نيازمند چيست؟ بشر چه چيزي را از دست داده است؟ امروز بشر انسانيت و اخلاق را از دست داده است. عليرغم اينكه بيانيۀ حقوق بشر وجود دارد، عليرغم اينكه دموكراسي توسعه پيدا كرده است، عليرغم اينكه بشر خودش را متمدن مي‌داند، عليرغم اينكه خودش را بشر قرن بيست و يكم مي‌داند، عليرغم همۀ اينها، بشر دچار تباهي و فساد است! دارد نابود مي‌شود! دارد از بين مي‌رود! پس خيرات چيست؟ خيرات اين است كه به داد اين بشر برسيم. چه كسي مي‌تواند به داد اين بشر برسد، جز آنهايي كه مي‌گويند «بشر بايد از نظر اخلاقي اصلاح شود؟!» آنها چه كساني هستند؟ انبياء. انبياء حرف چه كسي را مي‌زنند؟ حرف خدا. خدا مي‌خواهد بشر اصلاح شود. چه كساني در اين راه گام بر مي‌دارند؟ هيچ كس! البته آحادي در اجتماعات بشري بوده و هستند ولي به صورتي كه قرآن در مجموع يك خانواده مطرح مي‌كند، مي‌توان گفت: فعلاً هيچ كس! ادعاء ما بي‌خود است كه ما مؤمن هستيم! مسلمان هستيم! قرآن مي‌گويد: «إِنَّهُمْ»، اين مجموعه! اين خانواده! پس اگر يك نفر در خانواده عضو ناهمسر باشد، كار خانواده را خنثي مي‌كند! پدر، مادر، خواهر، برادر، چهار نفر به سمت خيرات مي‌شتابند، اما يك نفر نمي‌شتابد، آن يك نفر خانواده را ترمز مي‌دهد! يعني كارهايي كه آنها مي‌كنند اين فرد تخريبش مي‌كند! مردم مي‌گويند: پدر و مادرش خيلي خوب هستند! برادر و خواهرش هم خيلي خوب هستند! اما اين فرد داخل آدم نيست! كار آنها را نابود مي‌كند! يعني آنها هم اگر كسي را دعوت به اصلاح كنند، اگر خيرخواهي كنند، باز مردم مي‌گويند: «گَر طبيب بودي سر خود دوا نمودي»، تو اگر راست مي‌گويي برو جلوِ پسر خودت را بگير، برو جلوِ دختر خودت را بگير! نتيجه آنكه گوش به حرفش نمي‌دهند.
آن وقت ببينيد قرآن چقدر توازن و هماهنگي دارد بين آنجا ‌كه مي‌گويد: «نِسَآؤُكُمْ حَرْثٌ لَّكُمْ» با اينجا كه مي‌گويد: «وَأَصْلَحْنَا لَهُ زَوْجَهُ». اگر آيات ديگر را نيز پهلوي هم بچينيد، متوجه مي‌شويد كه قرآن مانند يك سمفوني و آهنگ است. توازن بين تمام آيات برقرار است و آيات همديگر را پيدا مي‌كنند و با همديگر همخواني دارند. اگر اين‌طور نبود كه قرآن كلام خدا نبود! آن وقت اغلب فقهاء و مفسران ما در تفسير اين آيات، قضيه را برده‌اند در سكس و كيفيت نزديكي كردن با زنان و ...!!! در صورتي‏كه اصلاً اين‌طور نيست!
پس آن چيزي كه خداوند از يك مجموعه مي‌خواهد، مانند خانواده، اين است كه بايد تمام افراد و اجزائش به سمت خيرات بشتابند.
يكي از كارهاي خير همين مسألۀ ازدواج جوان‏ها بود كه برايتان مثال زدم. يك كار خير ديگر، به عنوان مثال، اين است كه بايد آثار اين جنگ وحشتناكي كه سايه افكنده است بر روان و روح ملت ما، مخصوصاً نسل بعد از جنگ، كه جنگ را هم احساس نكرده، از بين برود، و الا جامعه نابود مي‌شود! خوب چطور بايد آن را از بين برد؟ چه‏كار بايد كرد؟ چه كسي به فكر است؟! بايد راهي كه خداوند براي از بين بردن آثار سوء اين پديده‌هاي مصيبت بار پيشنهاد كرده است را بكار ببنديم. آن راه چيست؟ آيا مي‌دانيم؟! عمل مي‌كنيم؟! به سمت آن راه مي‌شتابيم؟! نه! خداوند مي‌خواهد اين مجموعه درست شود و يك خانواده اين‌طور شكل بگيرد. وقتي نهاد خانواده بر اساس داده‌ها و تعليمات قرآن شكل گرفت، و بر تمام اخلاق و گفتار و كردار اعضاء آن، تزكيه و علم و حكمت سايه افكند، قطعاً نهاد اجتماع هم به همان ترتيبي كه قرآن ترسيم نموده شكل مي‌گيرد. امانت‏ها به دست اهلش سپرده مي‌شود، فقر و جهل ريشه‌كن مي‌گردد، تعاون بر برّ و تقوي فراگير مي‌گردد، تعاون بر اثم و عدوان، فحشاء و منكر، فسق و ظلم، شرك و كفر و تجاوز از حدود الهي، طغيان و عصيان و مانند اينها، كه همه از امور عدمي هستند، يا اصلاً پديدار نمي‌شوند، يا به ذات اصليشان كه همان عدم است باز مي‌گردند.
متأسفانه مفسرين ما به اين آيات دقت نكرده‌اند! من به صراحت مي‌گويم كه كمتر مفسري دقت كرده است! كلمه به كلمۀ قرآن نشان مي‌دهد كه كلام خداوند است نه كلام بشر!
رَغَب و رَهَب
آري! خداي تبارك و تعالي ضمن برشمردن خصوصيات اين بندگانِ مربّي به تربيت الهي مي‌فرمايد: «وَ يَدْعُونَنَا رَغَباً وَ رَهَباً»(انبياء 90)، و پيوسته ما را مي‌خوانند. يعني آن خيري را مي‌خواهند كه مورد نظر ما كه خداونديم مي‌باشد. همان را مي‌خواهند و از پيش خودشان خير در نمي‌آورند! خير مصلحتي ندارند‌! مجمع تشخيص مصلحت ندارند كه خلاف آيات قرآن، خلاف فرمان الهي، خلاف سنت پيامبر، بگويند امروز مصلحت اين است و انجام بدهند! «وَ يَدْعُونَنَا رَغَباً وَ رَهَباً»، آنها مي‌بينند كه ما چه مي‌خواهيم؟ رضا و خشنودي ما براي آنها شرط است؟ آن وقت از روي رغبت و ميل و از روي رَهَب، يعني ترس از اينكه مبادا كاري كرده باشند كه كم باشد، ما را مي‌خوانند!
يك مثال برايتان بزنم: وقتي شما مهمان داريد، با رغبت غذاء مي‌پزيد، اتاق را جارو مي‌كنيد، شيشه‌ها را پاك مي‌كنيد، و...، اينها رغبت است‌. پس ميل داريد مهمان بيايد، زيرا كه دعوتش كرده‌ايد! ولي رَهْبَتْ هم داريد! يعني ترس هم داريد كه مبادا يك مو آنجا افتاده باشد و مهمان كه مي‌نشيند به لباسش بچسبد! مي‌ترسيد! اين رَهْبَتْ است. در عين حالي كه آنقدر رغبت داريد كه مهمان بيايد، دلهره و اضطراب هم داريد كه نكند برنج شور شود! نكند كوكو بسوزد! نكند ماهي خوب سرخ نشود! نكند فسنجان از دست برود! اين رَهْبَتْ است!
تفاوت خضوع با خشوع
اين بندگان مخلص و مؤمن هم كه فقط خدا را وليّ خود مي‌دانند پيوسته در اين انديشه‌اند كه نكند يك وقت من كلامي بگويم يا گامي بردارم يا كاري بكنم كه خداوند از من خشنود نباشد! «وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ»(انبياء 90)، و آنها فقط براي ما خشوع داشتند. در پيشگاه قادر متعال، هم «خضوع» داريم و هم «خشوع». هر دو در فارسي «فروتني» ترجمه مي‌شوند. اما خضوع تواضع ظاهري است كه با بدن و اعضاء بدن و زبان انجام مي‌گيرد، مثل «قربان شما»، «‌چاكريم»، «محبت داريد» يا با اعضاء بدن تعظيم بكنيد. اما خشوع، قلبي است، فروتني قلبي كه انسان بايد قلباً داشته باشد. خضوع آن چيزي است كه شما در نماز با حركات نشان مي‌دهيد، با دست الله‌اكبر مي‌گوييد، تعظيم مي‌كنيد، به ركوع مي‌رويد، خودتان را در برابر خدا به خاك مي‌اندازيد. ولي اين خضوع بايد يك خشوع پشت سرش باشد، يعني اين حركات بايد نشانۀ اين باشد كه قلب شما و روح شما در برابر خداوند خاشع است، و آن خشوع موجب شده است كه اين خضوع ظاهري پيدا شود.
از ديگر صفات آن خانوادۀ منسجم و همراه و همفكر را خداوند اين‏گونه بيان مي‌فرمايد: «وَكَانُوا لَنَا خَاشِعِينَ»،‌ پس آن خانواده، زكريا، همسرش و يحيي، براي ما خاشع بودند.
مریم و تربیت عیسی انبیاء91
و اما آن زني كه عفت پيشه كرد پس ما از روح خود در آن دميديم، «وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا»(انبياء 91)، اي پيامبر بيادآور مريم را كه عفت خودش را حفظ كرد. «احصان» به معناي ديوار كشيدن دور چيزي است و «حِصن» هم به معناي قلعه است. چنانكه در روايت منقول از رسول خدا (ص) است: «وَلايَةُ عليِّ بنِ ابي‌ طالبٍ حِصنِي، فَمَن دَخَلَ حِصنِي اَمِنَ عَذابي»[1]، اگر كسي راهي را كه علي رفت برود، اين فرد وارد قلعۀ من شده است. در قلعۀ پيامبر هم قطعاً عذاب نيست. دقت كنيد! پيامبر نه تنها علي را در قلعۀ خود راه داده است، بلكه دوستي و تبعيت از او را تبديل به يك قلعۀ مستحكم ساخته كه هر كس وارد آن شد مأمون از عذاب است. «مَن كُنتُ مَولاهَ فَهذا عليُّ مَولاهُ»[2]، «هر كه من دوست اويم، علي هم دوست اوست.» پس كسي كه مي‌خواهد به اين قلعه بيايد بايد راه علي را برود. پس دوستي فقط به اين نيست كه شما زباني بگوييد: من علي را دوست دارم! عملاً بايد راه علي را برويد! آيا مالك‌اشتر ولايتش بيشتر بود يا ما؟! انصافاً كداميك؟ چرا آن نامۀ شديد را علي تحت عنوان «عهد‌نامۀ مالك‌اشتر» مي‌نويسد كه تو وقتي به مصر رفتي اين كارها را انجام بده؟! جايش بود يك كلمه بنويسد: همين كه تو ولايت مرا داري براي ما كافي است و برو هر كاري كه مي‌خواهي انجام بده! اما دستور مي‌دهد كه تو اگر مرا دوست داري، و من پيشواي تو هستم، و تو از طرف علي‌بن‌ابيطالب حاكم بر مصر مي‌شوي، علي مي‌خواهد طرفدارانش اين‌طور باشند و اين كارها را انجام بدهند تا نشان بدهند با حاكم قبلي كه پيش از او بوده فرق دارند! و الّا مي‌نوشت كه «مالك» وَلايت ما را دارد و آزاد است هر كاري دلش مي‌خواهد انجام دهد! و ديگر اين همه دستور نمي‌خواست!
«وَالَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا»، پس مريم فرج خودش را در حصار گذاشت، يعني عفت خودش را حفظ كرد. «فَنَفَخْنَا فِيهَا مِن رُّوحِنَا»، پس ما به پاداش اين عفت، از روح خودمان در او دميديم. «وَ جَعَلْنَاهَا وَ ابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ‌»(انبياء 91)، و خود مريم را و پسرش را دو نشانه و آيه براي جهانيان قرار داديم.
خانم‏ها دقت كنند كه اگر خانواده‌يي بدون پدر هم شد، مسؤوليت تربيت عيسي‌ها به دست مريم‌هاست. هيچ زني نمي‌تواند بگويد كه مثلاً فرزندان من پدر بالاي سرشان نبود و... و نتوانستم تربيتشان كنم. نه! قرآن مخالف اين را مي‌گويد! قرآن مي‌گويد: زن اگر در چهار‌چوب عفت قرار بگيرد، تمام اخلاق او ناشي از عفت، و عفت او حاكي از اخلاق اوست. اين است كه مريم مي‌تواند عيسي را تربيت كند و عيسي پيامبر شود! آن وقت اينها نشانه مي‌شوند براي جهانيان! يعني الگو مي‌شوند!
بين ما شايع است كه از يك گل بهار نمي‌آيد، يا با يك دست نمي‌شود دو هندوانه بلند كرد. اما قرآن كاملاً خلاف اين را گفته است! قرآن تقريباً همه جا آثار تربيتي بزرگ را محدود كرده به انسان‏هاي بزرگ كه خودشان تربيت شده‌اند و سپس تربيت كرده‌اند! يك خانواده، زكريا، همسرش و يحيي، دنيا را اصلاح مي‌كنند! مريم با پسرش دنيا را اصلاح مي‌كنند‌! يك نفر توانش را دارد، اما شرط دارد! شرطش اين است كه خودش عامل باشد.
«مَن كَانَ فِي الْمَهْدِ صَبِيّاً»‌(مريم 29)، عيسي از همان وقتي كه توي گهواره است دارد فرياد پيامبري مي‌زند! چرا؟! چون پيداست در دامان مادري دارد بزرگ مي‌شود كه او را به سمت پيامبر شدن مي‌برد! يعني‌ پيامبري اكتسابي است! پيامبر بايد از كودكي تربيت شود، اخلاق و تربيت را كسب كند تا به درجه‌يي از كمال برسد كه خداوند بگويد: «تو لايق پيامبري هستي!» نه اينكه چون پسر مريم است حتماً بايد پيامبر بشود! قبلاً عرض كرده‌ام كه امام‌هاي ما خيلي بچه داشتند، اما يكي از آنها به درجه‌يي رسيده كه توانسته جاي پدر را بگيرد! ارثي نبوده است! اكتسابي بوده‌ است! تربيت مي‌شدند و به ميزاني كه تربيت عالي‌تري داشتند بيشتر مورد توجه مردم قرار مي‌گرفتند و پيشوا مي‌شدند. مردم آنها را پيشوا مي‌كردند! نمي‌آمدند فرياد بزنند و از خودشان تعريف كنند كه امام بشوند! و به بقيۀ برادران و خواهران خود ناسزا بگويند و بدگويي كنند تا مردم آنها را انتخاب كنند! نه! طوري در ميان مردم عمل كردند كه مردم آهسته آهسته جذب آنها شدند و فهميدند كه چه كسي دانش و صلاحيت پيشوايي را دارد. و به اين طريق بود كه آنها به درجۀ امامت و پيشوايي رسيدند.
امت واحده
«إِنَّ هَذِهِ أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً وَأَنَا رَبُّكُمْ فَاعْبُدُونِ»(انبياء 92). حالا قرآن مي‌آيد سراغ امت اسلام و مي‌خواهد نتيجه‌گيري كند. اي پيامبر! اين داستان‏هايي كه من براي تو مي‌گويم براي چيست؟ براي اينكه اين امت را بوجود بياوري! امت واحده! امتي كه يك هدف را تعقيب نمايد! امتي كه تماماً «يُسَارِعُونَ فِي الْخَيْرَاتِ» باشد! ببينيد قرآن يك مرتبه مي‌آيد سراغ امت واحده: «أُمَّتُكُمْ أُمَّةً وَاحِدَةً». آن كاري كه مريم و عيسي كردند، آن كاري كه زكريا و همسرش و يحيي كردند، آن كاري كه همۀ انبياء كردند، اي پيامبر! تو يك امت تشكيل مي‌دهي و اين امت همۀ آن كارهاي انبياء پيشين را انجام مي‌دهد، و وقتي اين امت مجري تمام دستورات همۀ انبياء شد و در راه همۀ انبياء حركت كرد: «لاَ نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِّن رُّسُلِهِ»(بقره 285)، ما كه ايمان آورده‌ايم هيچ فرقي بين هيچ يك از رسولان الهي قائل نيستيم. «إِنَّ الدِّينَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَم»(آل‌عمران 19).
اين امت تسليم همۀ انبياء است! پس راه يكي مي‌شود! مي‌شود امت واحده! آن وقت اين امت واحده يك خدا دارد. بعد قرآن مي‌گويد: «فَاعْبُدُونِ»، ‌اين «نِ» يعني «فاعبدوني»، يعني پس مرا بپرستيد. خداوند روي اين مسأله خيلي تأكيد دارد كه غير از او كسي پرستيده نشود! چون انسان ذاتاً پرستنده است، پس اگر اين پرستندگي را از اين مركز گرفت و به جاهاي ديگري برد، كه كفر و شرك و نفاق است و قرآن همه را تعريف ‌كرده، در انسان ظاهر مي‌شود!
حال بازگرديم به موضوع اصلي كه حجاب زنان است در قرآن، و اين مقدمات را به عنوان مقدمۀ واجب بيان كردم. به قول مرحوم مطهري اصلاً كلمۀ «حجاب» به معناي پرده است، و اخيراً مفهوم پوشش زنان را پيدا كرده است. يعني در سي چهل سال اخير رسم شده و اصلاً در كتب فقهي ما كلمۀ حجاب براي زن نيامده و كلمۀ «سِتر» آمده، يعني پوشش. و در آياتي هم كه به عنوان آيات حجاب مطرح است، خود آيه، كلمۀ «حجاب» را ندارد. البته در قرآن، «حجابٌ» و «حجابٍ»، پنج بار و  «حجاباً» هم دوبار آمده است. پس مجموعاً كلمۀ «حجاب» در قرآن هفت بار آمده است.
سورة تحریم آیة 12
 چون در مسأله مريم هستيم، به آيۀ 12 سورۀ تحريم هم توجه كنيد: «وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ»، ببينيد اگر زن بخواهد به اين مقام و درجه برسد، مقدمۀ آن و اولين گام اين است كه عفت خودش را حفظ كند. مقدمۀ حفظ عفت، به عنوان واجب، واجب است. يعني منزلت شامخ زن اين است كه به جاي بهره جستن از راه‌هاي فحشاء و غير معمول، به مقامي برسد كه خدا از روح خودش در او بدمد!
ما مي‌خواهيم اين نتيجه را بگيريم كه قرآن وقتي مي‌گويد: زن بايد پوشش خود را حفظ كند، براي اين است كه مقام رفيع و منزلت مَنيعي را براي زن در نظر گرفته است. زني كه عيسي را براي كسب نبوت و احراز رسالت الهي بايد تربيت كند، و اين كار كمي نيست! چنين زني بايد هم خودش عفيف باشد و هم نماد عفت در ميان تمام جوامع بشري ـ «‌للعالمين» ـ باشد. «وَمَرْيَمَ ابْنَتَ عِمْرَانَ الَّتِي أَحْصَنَتْ فَرْجَهَا فَنَفَخْنَا فِيهِ مِن رُّوحِنَا»، مريم دختر عمران كه فرج خود را يعني عفت خود را، حفظ كرد و در احصان يعني در قلعه قرارداد، پس ما از روح خودمان در او دميديم. «وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا»، و مريم كلمات پروردگارش را پذيرفت و تأييد كرد. «كلمه» در قرآن مفاهيم خيلي وسيعي دارد و وقتي جمع بيايد يعني همۀ آن مفاهيمي كه در قرآن در ذيل «كلمه» واقع مي‌شود، حتي خود عيسي و ساير انبياء. آن وقت مريم «كلمات» را پذيرفته است. «وَصَدَّقَتْ بِكَلِمَاتِ رَبِّهَا وَكُتُبِهِ»، كلمات و كتاب‏هاي الهي را تصديق و تأييد كرده است. «وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ»، و از زنان «قانت» بود، يعني فرمانبردار. كساني كه «قانت» را به معناي «فرمانبرداري از شوهر» تلقي كرده‌اند، به خطاء رفته‌اند. در حالي كه «قنوت» اصلاً فرمانبرداري و تسليم بودن به فرمان الهي است. ببينيد وقتي مي‌گويد: «وَكُتُبِهِ وَكَانَتْ مِنَ الْقَانِتِينَ»، قنوت را در برابر تصديق و تأييد كلمات الهي و كتب الهي آورده است. قطعاً وقتي كه زن و شوهري مثل زكريا و همسرش باشند، آن وقت آن قنوت در خانه هم نمود پيدا مي‌كند. آنجا هم به شكل عملي بروز و ظهور دارد.
إن‌شاء‌الله در جلسۀ بعد به اين مبحث خاتمه مي‌دهيم كه «چرا خداوند حكم حجاب را براي زنها تعيين كرده است؟»
 
[1]ـ بحارالانوار، ج 39، ص 246، باب 87(حبه و بغضه صلوات الله علیه)
[2]ـ کافی، ج 1، ص 287، باب 7(نص الله عزوجل)